#به_سادگی_پارت_126
- آدری خسته ام میترسم تو ماشین خوابم ببره اذیت شم با لنز... بیخیال ...
- اره بابا ... راحت باش اینا تا نصف شب میمونن بیرون چشمت ناراحت میشه ...
رفته بودند سراغ بیلیارد... بیلیارد از ان بازی هایی بود که هرگز علاقه ای بهشان نداشتم ... ترانه و آدری هم بلد نبودند اما با پررویی رفته بودند کنار میز ایستاده بودند ... پیام و گارن راهنماییشان میکردند...
بامداد و رضا و ایمان هم سر میز دیگری نادیا هم که دم ایمان بود ... با نیلوفر نشسته بودیم ... ندا میتوانست راحت در میدان بتازاند ...
ترانه توپها را با دست در پاکت می انداخت ... پیام و گارن بازی را تعطیل کرده بودند به ادری و ترانه میخندیدند...
- نیلوفر جون پاشو بریم ببینیم اینا چیکار دارن میکنن...
ترانه دیده بود به سمت میزشان میرویم : به به ... خلوت کنید قهرمانان بیلیارد جهان دارن تشریف میارن ...
ملت هم بازیشان را بیخیال شده بودند به کارهای ترانه میخندیدند...
چوب را گرفته بودم که مثلا دستم به چوب بیلیارد هم خورده باشد ... ضربه ای زده بودم ... توپها هرکدام سمتی رفته بود ... هیجان انگیز بود ...
ساعت 1 نصف شب رضایت داده بودند چیزی بخوریم و برگردیم ... برای باز نگه داشتن چشمانم سر سختانه تلاش میکردم ... ندا راضی بود ... چند ساعتی بود راحت کنار بامداد چرخیده بود به بهانه ی یاد گرفتن بیلیارد ... شاید او مردانه های بامداد را تاب می اورد ...
به ماشین نرسیده خوابم برده بود ... 3 صبح بود که رسیده بودیم ... پله های ویلا را در خواب بالا رفته بودم ...
... بیدار شده بودم ... گوشی ام کنار تخت بود ... ساعت 12 ظهر بود ...
ترانه برایم نوت گذاشته بود : گلدار جان ... به سان یک خرس قطبی خواب بودی ... دلمون نیومد بیدارت کنیم ... رفتیم بازار نوشهر خرید کنیم ... صبحونه بخور که جون بگیری ما اومدیم برامون ناهار درست کنی ...
از دستشان ناراحت شده بودم ... از دیروز یک بند به خاطرشان سر پا ایستاده بودم ... حالا راحت مرا در ویلا تنها گذاشته رفته بودند بازار ... محرومیت از قدم زدن میان سیر و بادمجانها و میوه های رنگارنگ و ترشک ها غصه ام داده بود ...
چای خورده بودم ... کلیدهای ویلا را برداشته بودم رفته بودم کنار دریا... با ماسه های ساحل قلعه ای کج و معوج درست کرده بودم ...
- به به ... میبینم که قلعه ی باکینگهام درست کردی ...
- ادری بی معرفت ... اینا نمیدونن تو که میدونی من عاشق بازارم... چرا منو بیدار نکردی ...
- فدرا بخدا نقدر خواب عمیقی بودی ... دلم نیومد بیدارت کنم ... حالا بیا بریم ویلا عصری خودم با گارن میبرمت دور دور ...خوبه ؟
romangram.com | @romangram_com