#به_سادگی_پارت_125


دستم را با حوله ی کنار سینک خشک میکردم که سایه اش را احساس کرده بودم ... هدفون را از گوشم بیرون کشیده بودم ...

:

- شما از کی اینجایید ؟ مگه نخوابیدید ؟

در سکوت دستانم را گرفته بود ... چرا حرف نمیزد ؟ ... ضربان قلبم را از روی تیشرت صورتی ام میشد دید...

دستانم را بوسیده بود ...

بامداد ! ... مگر این دستها دیگر برای من دست میشد ؟ ! ... دیگر حتی نمیتوانستم دستهایم را بشویم... :

فرشته کوچولو من نمیخواستم این همه تو زحمت بیفتی ... اما اصلا از اینکه نرفتیم بیرون پشیمون نیستم ... به خوردن دستپختت می ارزید ... دستت درد نکنه ...

حالا انتظار داشت من بتوانم حرف بزنم . ؟ ! ... نمیفهمید زبان مرا با ان بوسه بند اورده ...

- خواهش میکنم ...کاری نکردم ...

- خیلی کارا کردی که نمیدونی... برو یکم بخواب ... خسته شدی ...

(یکی نبود به بامداد بگوید مرد حسابی برایم بستنی میخری... چشمانم را زلال میگویی ... روی دخترانه هایم سایه می اندازی ... دستانم را میبوسی ... بعد هم انتظار داری به خواب بروم ؟ ! )

- نه دیگه تا من بخوابم بچه ها بیدار میشن ... شب یهو میخوابم ... میرم یه دوش بگیرم ...

دیگر نایستاده بودم بامداد حرفی بزند ... یکی نبود به خودم بگوید جرات داری این دستها را زیر آب بشویی که حرف از دوش گرفتن میزنی ؟

...





بیدار شده بودند ... شال و کلاه کرده بودند بروند هتل نارنجستان ... باید بامداد را میسپردم به ندا ... من از پس مردانه های بامداد بر نمی آمدم... لنز هایم را در آورده بودم عینک زده بودم ...

- به به میبینم که دوباره جغد دانا شدی

romangram.com | @romangram_com