#به_سادگی_پارت_124
- فدرا ظرفا ول کن بیدار شدیم ما میشوریم ...بیا یه کم بخوابیم ...
- باشه شما برید ... من یه زنگ به مامانم بزنم ... الان میام ... همه رفته بودند طبقه ی بالا در اتاقهایشان ... مامان را گرفته بودم
- سلام ...چه عجب !
- سلام مامان ... تو چرا یه زنگ نمیزنی ... نمیگی این بچه کجا رفته ؟
- من بمیرم برای تو بچه ...معلومه خیلی بهت بد میگذره که یه زنگ نمیزنی
مامان هم شوخ شده بود ... دلم برایش تنگ شده بود...
- نه بابا یهو شلوغ شد مامان ... خوبی ؟ ... خاله اینا چطورن ؟
- خوبم ... همه خوبن ... نارین برات سلام میرسونه ...
- سلام برسون ... از فردادینا خبر داری ؟
- اره ... یه ساعت پیش صحبت کردم ... توام یه زنگ بهشون بزن
- باشه ... الان زنگ میزنم ... دلم برات تنگ شده مامان...
- منم همینطور ... ولی از مسافرتت لذت ببر ... پول هم لازم داشتی بگو برات بریزم ...
- نه مرسی... خیالت راحت
- باشه ...مواظب خودت باش ...به بچه هام سلام برسون ...
مامان را قطع کرده بودم فرداد را گرفته بودم ... حالش را پرسیده بودم ... هنوز تبریز بودند ... دوست نداشتم فاصله تازه از میان برداشته مان دوباره فرسنگ ها شود ... با دنیا هم صحبت کرده بودم ...
گفته بودند به جز روزهایی که در مراسم عموی دنیا شرکت کرده بودند تبریز را گشته اند ... خیلی هم بهشان بد نگذشته بود ...
تماس را قطع کرده بودم... دیگر نمیشد خوابید ...تا میرفتم بخوابم بقیه بیدار میشدند ...هر چه خسته تر میشدم شب راحت تر میخوابیدم ... ترجیح میدادم ظرفها را بشویم ...
هدفون در گوشم گذاشته بودم ... نم نمک ظرفها را شسته بودم ...
romangram.com | @romangram_com