#به_سادگی_پارت_122


- بابا شما خیلی گاز دادید... ما به شما نرسیدیم ...

- والا ما با این ماشینمون تا تهم گاز بدیم به رخش شما نمیرسه ...

مردانه با خنده و شوخی قضیه را تمام کرده بودند ... اما نگاه ندا مهربان نشده بود ...

رفته بودیم در اتاق لباس عوض کنیم ... برایش نوشته بودم ... : مرسی از بستنی ... خجالت کشیدم ...

- فسقلی نگاهت خیلی زلال تر از اونیه که نشه تهشو خوند ... بستنی خواستن خجالت نداره ...

با این حرفهای بامداد دیگر خجالت میکشیدم از اتاق هم بروم بیرون ! کاش تشکر نمیکردم...





صدای جر .وبحثشان می امد ...

- آخه ساعت 3 بعد از ظهر چه غذایی میشه پخت !

- ترانه جون به تو باشه که هیچوقت هیچی نمیشه پخت... میترسم فردا پس فردا ما رو هم کباب کنی بخوری...

ندا هم زبان باز کرده بود ...: من هم با ترانه جون موافقم ... بریم هتل نارنجستان ...

بامداد بدون اینکه ندا را مخاظب قرار دهد : همین الان از بیرون اومدیم ...تا دوباره بخوایم بریم بیرون و بیایم شب شده ...خسته میشیم دیگه واسه شب هم انرژی نداریم ...

خب طبیعتا ندا از این پاسخش خرسند نشده بود ... رضا دوباره جو را تلطیف کرده بود :

- حالا خانوما مرام بذارن یه چیزی بدن ما بخوریم شب میریم بیرون ...

ترانه پایش را دراز کرده بود روی میز ... ادری هم که سرش را به شانه ی گارن تکیه داده بود چرت میزد ...

از نادیا و ندای عصبانی هم که انتظار نمیرفت با شوخی رضا راهی آشپزخانه شوند ... نیلوفر چشمکی زده بود :

- فدرا جون پاشو بریم فکر کنم کار خودمونه ... (راهی آشپزخانه شده بودیم ... )... حالا ما چی بدیم به این قوم گرسنه ؟

romangram.com | @romangram_com