#به_سادگی_پارت_121
- بچه ها اگه موافقید بعد صبحونه بریم رویان شاتل سوار شیم ...
ترانه : بندگی به نمایندگی از همه ی بانوان با این برنامه موافقت میکنم ...
نادیا سریع صدایش در امده بود ... : وای نه نه ترانه جون من یه بار سوار شدم واسه هفت پشتم کافی بود ...
- خب باشه حالا تفریحات دیگه هم هست شما قایق سوار شید ...
ترانه اخلاقش خوب بود به جای اخم و تخم های لوس دخترانه حرفش را میزد ...
...
لباسهای مخصوص پوشیده بودیم ... تمام مدت میخندیدیم ... پسری که قایق را را هدایت میکرد حسابی حالمان را جا آورده بود ... در آب انداخته بودمان ... سر تا پا خیس شده بودیم ...
- بچه ها بیاید یه عکس بگیریم ...
با ترانه و ادری و نیلوفر سرهایمان را چسبانده بودیم به هم ... مثل چهار موش آب کشیده ... نادیا و ندا نیامده بودند شاتل سواری ... زیر آلاچیق نشسته بودند با ایمان قلیان کشیده بودند ... قلیان از آن چیزهایی بود که هرگز درک نمیکردم ... ان هم برای دختر ... ان هم ساعت 11 صبح ... !
چند ساعتی در بازار رویان گشته بودیم ... تا همه جمع شویم ساعت شده بود 2:30 ظهر ...
بامداد گفته بود برگردیم ویلا ناهار بخوریم استراحت کنیم تا عصر ... با حسرت به بستنی قیفی دخترک زل زده بودم ... بدبختی بود جلوی 10 نفر آدم نمیشد طلب بستنی کرد ... همه به سمت ماشین ها راه افتاده بودند
- پیام بیا این ریموت برید تو ماشین منم اومدم ...
در ماشین نشسته بودیم منتظر بامداد ... بقیه رفته بودند ... ما هنوز راه نیفتاده بودیم ...
بستنی به دست امده بود ... ترانه جیغ جیغ کرده بود : وای بامداد بیخود نیست من انقدر به تو ارادت دارم که ... از کجا فهمیدی من دلم بستنی میخواد پسر ؟
- والا حدسش خیلی سخت نیست ... تو دلت چی نمیخواد ؟ !
(دوباره خاطره ی بستنی خوردن آن شب برایم زنده شده بود ... قدر دان ترین نگاه دنیا را از آینه به بامداد دوخته بودم ... نمیتوانست تشکر خوابیده در نگاهم را نبیند )...
مثل بچه ها با ترانه کورس گذاشته بودیم هرکس دیرتر بستنی اش را تمام کند... رسیده بودیم دم ویلا ... ندای کلافه را دیده بودیم ...
رضا خندان امده بود به دست به شانه ی بامداد زده بود ... : داداش ما رو میفرستی ویلا کجا میپیچونید چهار نفری...
romangram.com | @romangram_com