#به_سادگی_پارت_118
- نه دیگه باور کن این آخریش بود ...
خنده ی در چشمان بامداد را میخواندم ... انگار از چای ریختن و دخترانه هایم لذت میبرد... جای مامان خالی بود ببینید خیلی هم بی عرضه نیستم ...
- خب دوستان پا شید یه فکری به حال شام بکنید ...
بامداد: ترانه بذار چایی از گلوت پایین بره ... بعد سفارش شام بده
- رفت پایین عزیزم...اسیر که نیاوردید ... پاشید یه کبابی چیزی آماده کنید من بخورم ...
مطمئن بودم شب که آدری برسد پدر همه را در می آورند ... پسرها رفته بودند در حیاط به فکر باربیکیو ما هم در آشپزخانه مشغول شده بودیم ...
... ...
- به به سلااام بر کزت های عزیز ...
- ادری جون سلاااام بیا ببین اینا چه به روز من آوردن ...از دست و پا افتادم ... (اوج کارش گذاشتن خوراکی ها در یخچال بود )
- سلام آدری ... خوبی ؟
- سلام گل گلی خودم ... خوبم ...
- نادیا و ندا را به ادری معرفی کرده بودم ... نیلوفر را یکی دو بار در انجمن دیده بود ...
در حیاط جمع شده بودیم ... پسرها جوجه و بال و قارچ سیخ کرده بودند ... ترانه جنگ راه انداخته بود سیخهای برشته را بردارد ... واقعا اگر نبود شاید صدایی از هیچکس در نمی امد... پیام هم خوب سیخ ها را برایش گلچین میکرد ...
کنار ادری نشسته بودم ... : ببینم گل گلی... این دوتا را از کجا آوردید ؟ چرا انقدر حس خود داف انگاری دارن ؟
از خنده روده بر شده بودم ... نادیا و ندا را میگفت ... از وقتی آمده بودیم خیلی حرف نزده بودند ... تمام مدت هم آرایش روی صورتشان بود... حتی وقتی دوش گرفته بودند کاملا آرایششان را تجدید کرده بودند... نادیا ثانیه ای از کنار ایمان تکان نمیخورد ... انگار قرار بود فاصله ی نیم متری علاقه شان را کم کند
- ادری بابا قضاوت نکن ... ناسلامتی ، زبونم لال روانشناسی خوندی ... بیچاره ها دخترای بدی نیستن ... مدلشون با ما فرق داره
- گلدار بابا پاشو برو اونور تو پایه ی غیبت نیستی ... ترانه ... ترانه بیا اینجا ...
برای ترانه جا باز کرده بودم ... بامداد سیخ به دست امده سمتم ، صدایش خیلی آرام بود : بیا فسقلی... مواظب باش نسوزی ... از تهش بگیر...
romangram.com | @romangram_com