#به_سادگی_پارت_117
- هیچی دارم از درگاه خدای منان برای داشتن مادر نازنینم که منو محکم و استوار تربیت کرده تشکر میکنم
مامان میخندید...
قرار بود من و ترانه و پیام با ماشین بامداد برویم ... رضا و نیلوفر و بقیه که نمیدانستم که بودند خودشان بیایند ...
ترانه یک بند تا شمال سر به سر پیام و بامداد میگذاشت ... من هم میخندیدم... اگر مسافرتمان با فرداد به هم نخورده بود تا شیراز پدر دنیا و فرداد را در می اوردم ...اما حالا دست و پایم بسته بود ...
ظرف میوه ها یی که آورده بودم را گذاشته بودم روی پایم میوه پوست میکندم برایشان ...
- وای گلدار خدا خیرت بده ... دهنم کف کرد ... این بامدادم که یه جا وای نمیسته ادم یه تجدید قوا کنه ...
- ترانه کم غر بزن ... کلید ویلا دست ماست من بزنم بغل تو تجدید قوا کنی بچه ها برن پشت در ویلا ؟ !
- اره برن ... مگه چیه ؟ مهم منم عزیزم ...
- اره خب ... تو راست میگی ... (بامداد داشت حرف میزد که تکه سیب سر چاقو را گرفته بودم سمتش ... یکهو زبانش بند امده بود ... سیب را کنده بود...در آینه نگاهم کرده بود ... )
- مرسی فس... امده بود بگوید فسقلی ... ولی انگار فسقلی گفتن برای خلوت بود نه در حضور پیام و ترانه ... مرسی فدرا جان ...
یعنی من و بامداد هم طی قراردادی نانوشته زیر زیرکی داشتیم ؟
رسیده بودیم ویلا ... رضا و نیلوفر ... بقیه دوستانشان ندا و نادیا و ایمان بودند... نادیا و ایمان نامزد بودند ...ندا هم خواهر کوچکتر نادیا بود که همراهشان آمده بود ... آدری و گارن گفته بودند شب میرسند ...
ویلای شکوه جون مثل خانه اش با نهایت سلیقه چیده شده بود ... اتاقهای ویلا زیاد بود ... اما نه انقدر که هر زوج اتاق خودش را داشته باشد... همه توافق کرده بودند اتاقها را تقسیم کنیم ... من و آدری و ترانه در یک اتاق... نادیا و ندا و نیلوفر در یک اتاق ...
پسرها هم که اصلا برایشان مهم نبود ...خودشان با هم کنار می امدند... خوب شده بود سارا لحظه ی آخر گفته بود با خانواده ی احسان میروند مسافرت ... مگرنه حاضر نبود اتاقش را از احسان جدا کند ...
بامداد و رضا رفته بودند برای ویلا خرید کنند ... هر کس سرش به کاری گرم بود ... پیام با ماهواره ور میرفت ... ترانه سر به سرش میگذاشت...ندا و نادیا و ایمان رفته بودند در اتاقشان ... نیلوفر گفته بود چرتی میزند چون میداند تا صبح با این جماعت خواب نخواهد داشت ...
زیر کتری را روشن کرده بودم... دوشی گرفتم ... تا اماده شوم و چای را دم کنم بامداد و رضا برگشته بودند ... همه در پذیرایی جمع شده بودند ... چای ریخته بودم ... بسته شکلاتی که با خود اورده بودم کنار سینی گذاشته بودم ...
- بفرمایید چایی...
- گلدار دخترم تو اون ساکت دیگه چیا قایم کردی ؟ ... شکلات خارجی برداشتی آوردی ؟ ... میگفتی بامداد و رضا نرن خرید ...
romangram.com | @romangram_com