#به_سادگی_پارت_116
در جعبه را باز کرده بودم ... زنجیری ظریف با آویز اف میانش بود ... بی انصافی بود اگر نمیگفتم آویزش حتی از آویز بابا قشنگ تر بود ...
- وای... این خیلی قشنگه بامداد (دست برده بودم زنجیر را پشت گردنم قفل کنم )
(حواسم نبود این مرد که رو به رویم ایستاده چشمانش به خاطر بامداد گفتن بچه گانه من گرد شده ... دیگر خودم هم جرات بالا اوردن سرم را نداشتم ... قفل لعنتی هم بسته نمیشد ... کاش زبانم قفل میشد ! )
بی صدا چرخانده بودم ... موهایم را کنار زده بود ... زنجیر را بسته بود ... ممنونی گفته بودم ... راهرو را تا پذیرایی دویده بودم ...
نفهمیده بودم غذا چه خورده ام ، چه شنیده ام ، چه گفته ام ... شب در اتاق 1 ساعت زنجیرم را جلوی آینه نگاه کرده بودم ... برایش پیام داده بودم
- من این زنجیرو خیلی دوست دارم ... خیلی قشنگه... واقعا ممنون ...
- قابلتو نداره فسقلی ... عیدی من فراموش نشه
- خب شما که کوزه ی کژال جونو برداشتید ... اون عیدی پارسال ...امسالم بهتون کارت میدم
- اولا که اون کوزه کژاله...حالا اینکه من چرا برش داشتم از اون شخصیایی بود که قرار شد یه روز راجع بهش حرف بزنیم ...که میذاریم هروقت تو خواستی ... بعدم من شوخی کردم... لذت بامداد شنیدن ِ بی هوا از زبون فسقلی برای من از هر عیدی بیشتر بود ...
شاید بامداد میخواست غیر مستقیم چیزهایی بگوید ...اما من دیگر هیچ علاقه ای به تفسیر غیر مستقیمهای هیچ کس نداشتم !
- مامان خب چی میشد توام مثل این مامانا که واسه یه اردوی یه روزه واسه بچه هاشون چمدون میبندن وسایل منو جمع میکردی ؟
- حالا که نشده ... تو بچه هم که بودی من از این کارا نمیکردم ...چه برسه به الان که بزرگ شدی
- بابا خب حداقل بیا بگو چی بردارم
- فدرا داری بهونه میگیریا ... چهارتا رخت و لباس جمع کردن که این اداها رو نداره
- مردم بچشون میخواد تا سر کوچه بره آب میریزن پشتشون ختم قرآن میکنن مامان غر میزنه به عرضه ی نداشتمون ...
- چی میگی تو عین کنیز حاج باقر داری یه بند غر میزنی ؟
romangram.com | @romangram_com