#به_سادگی_پارت_115
- قربونت برم آسوده خانوم ...
...
ادری و گارن هم با خاله ژاکلین و عمو هاروت امده بودند دیدنمان ...
- گلدار من هی به مامانم میگم ما هفته ی دیگه میخوایم با هم بریم مسافرت نمیخواد بریم دیدن این فدرا ... هی میگه زشته !
- بی ادب مامانم که نمیاد مسافرت ... بعدم تو باید در هر صورت بیای به بزرگترت سر بزنی
- وای وای ننه جون یادم نبود شما سه سال بزرگتری ... شرمنده ی اخلاق ورزشیتونم
- خواهش میکنم عزیزم ...بالاخره بچه ای مونده تا این چیزارو یاد بگیری ..اما دیگه شوهر کردی حواستو جمع کن ...
همه از دستمان میخندیدند...
خاله ژاکلین پیشنهاد داده بود اگر مامان موافق است همگی برویم به شکوه جون سر بزنیم ... مامان زنگ زده بود ... شکوه جون به اصرار خواسته بود همه شام پیششان برویم ...
به ترانه هم خبر داده بودیم بیاید ... نوشته بود همان مسافرت که ریختمان را تحمل میکند کلاهمان را بیندازیم هوا ... با خانواده اش رفته بود عید دیدنی
10 دقیقه طول کشیده بود آن جمعیت با هم سلام علیک کنند و تبریک عید بگویند ... یواشکی رفته بودم پیش اقای آرین ...بغلش کرده بودم ... پدرانه بود ... عیدش را تبریک گفته بودم ... بامداد برایمان ابرو بالا انداخته بود ... رضا و نیلوفر هم امده بودند ... یک عید دیدنی ساده تبدیل شده بود به یک مهمانی تمام عیار ... ما جوان ترها در حیاط نشسته بودیم ...
رضا و گارن و بامداد حرفهای مردانه میزدند ... ما را هم مجبور کرده بودند حرفهای زنانه بزنیم... حرفهای زنانه ای که نه من ، نه نیلوفر نه آدری بلد نبودیم ...
شکوه جون صدایمان زده بود برای شام ... رفته بودم دستهایم را بشویم ... در را که بستم مچ دستم کشیده شده بود ... :
- فسقلی بیا اینجا ببینم
- ترسیدم
- ببخشید ... (دستش را دراز کرده بود ... جعبه را در دستم گذاشته بود ...) - این برای توئه فسقلی
- همانطور که جعبه را مثل ناشناخته ترین موجود دنیا تکان میدادم : این چیه ؟ چرا زحمت کشیدید آخه ؟
- بزرگترا به کوچیکترا عیدی میدن دیگه ... درسته که تو نه پارسال به من کوزه دادی نه امسال کارت ولی من اینو خریدم که بدونی همیشه هستم ...
romangram.com | @romangram_com