#به_سادگی_پارت_114


مامان همان موقع داشت گوشی به دست به خانواده اش تسلیت میگفت ...

...

شب با تمام خستگی باید اس ام اس ها را جواب میدادم ... به ادری و ترانه زنگ زده بودم ... کوتاه ... اما ترجیح میدم صدایشان را بشنوم ... برای نگار و مسعود و دیگران هم اس ام اس فرستاده بودم ...

اما هنوز نمیدانستم در پاسخ بامداد چه باید بنویسم ... من کوچکتر بودم ... اما او عید را تبریک گفته بود ...

- فسقلی سال نوت مبارک ... اگه هنوز سر زنجیر دلخوری نباش ... سال جدید کدورت ها رو بریز دور ...

دلخور نبودم ... چه کسی بهتر از بامداد که آویزم را به امانت نگه دارد ...

- سلام سال نوی شمام مبارک ... امیدوارم سال خوبی براتون باشه ... دلخور نیستم ...

سبک اس ام اس دادنم ار هم تغییر داده بود بامداد ...

...

- فدرا پاشو ...12 ظهره... یه جوری خوابیده انگار نه انگار دیروز تمام مدت با دخترخاله هاش آتیش سوزونده... کوه که نکندی ...پاشو

- ای بابا مادر من عیدو گذاشتن برای استراحت دیگه ...

- فرداد زنگ زد گفت واسه مراسم عموی دنیا میمونن تبریز ... خواستم منم برم گفت لازم نیست ... ولی دیگه شیرازی در کار نیست ... پاشو دست و صورتتو بشور ... میخوام دید و بازدیدمونو تو این هفته که تو هم هستی بکنیم که هفته ی دوم با خیال راحت برم کرج

- اخه این عموی دنیا رو بگو عزیز من چه وقت مردن بود الان ؟ میخواستیم بریم مسافرتا ! ...

- حالا نیست که هفته ی دیگه نمیخوای بری که اینجوری غمباد گرفتی

- باشه حالا شما ناراحت نشو من پا شدم ...

سر به سر مامان میگذاشتم میخندید... شده بودیم مثل تام و جری از خانه ی این خاله به ان خاله ... این دوست به آن دوست... تنها بدیش آن بود که استاد صدیق و همسرش عید را پاریس در کنار برادر زاده های استاد میگذراندند... نمیتوانستیم ببینیمشان

- - مامان بابا وحی نازل نشده همه جا رو تو یه روز بری که ... هفته روزهای دیگه هم داره

- اینطوری خیالم راحت میشه... دیگه از فردا میشینم تو خونه که مهمون میاد خیالم اسوده باشه ... انقدر در طول سال کار میکنم و سرم شلوغه دیگه حوصله ندارم عید هم هر روز شال و کلاه کنم راه بیفتم بیرون ...

romangram.com | @romangram_com