#به_سادگی_پارت_113
در ماشین سکوت کرده بودم ... او هم ... دم در دست زیر شالم برده بودم ... زنجیر را باز کرده بود م ... باز هم سکوت کرده بود ... داشتم آویزم را در می اوردم که زنجیرش را بدهم ... دست روی دستم گذاشته بود...: من زنجیرو با آویزش میخوام ...
با دهان باز به صورتش زل زده بودم ... : آویز مال خودمه آخه !
- خب میدونم مال خودته منم نگفتم مال منه ... ولی من اونم با زنجیر میخوام ...
- اخه بابا برام خریده خیلی برام عزیزه...
- باشه میدونم درخواست زیادیه ولی لطفا بذار همراه زنجیر باشه قول مردونه میدم مواظبش باشم...
وقت لجبازی و خساست بچه گانه نبود ... بامداد هم انقدر برایم خوبی مرده بود که حاضر باشم آویز بابا را پیشش امانت بگذارم ...
- مرسی فسقلی ... در ضمن بغض نکن یه روز دو تاشو با هم بهت بر میگردونم ...
پس چرا گرفته بود ... که بخواهد برگرداند... انگار درک مردانه هایش برایم سخت شده بود ...
یک سال دیگر تحویل شده بود ... همگی در خانه ی آقاجون جمع شده بودیم ... گلایه کرده بود که خیلی کم به دیدنشان رفته بودیم ... حق هم داشت ... انقدر در روزمرگی های خودمان غرق شده بودیم که یادمان رفته بود آقاجون و مامان جونی هم وجود دارند ...
هنوز هم به اندازه ی بچگی از پولهای لای قرآن آقاجون ذوق میکردم ... شهرزاد و شایلی زیر زیرکی به خاله غر میزدند که چرا آقاجون انقدر کم عیدی میدهد ... انگار میخواستند خریدهای عیدشان را با ان پول انجام دهند ... هیچ سالی عیدی های آقاجون را خرج نمیکردم... برکت کیفم بودند ... ارزش همان اسکناس نوی پنج هزارتومانی برایم با یک تراول برابر بود ... شهرزاد و شایلی بودند دیگه ...انتظار بیش از این نمیرفت ازشان ...هنوز بچه بودند... آقاجون همه را شام نگه داشته بود ... روی راکی چیرش نشسته بود به شلوغی اطرافش نگاه میکرد ... به ما نوه ها که سر به سر هم میگذاشتیم ... به بزرگترها که مسائل خودشان را داشتند ... انگار از اینکه دوباره بچه هایش را یکجا دور هم جمع میدید خیالش آسوده بود ...
به دنبال کارتهای عیدشان در کیفم بودم که اسکرین شلوغ گوشیم را دیده بودم ... همه برایم تبریک فرستاده بودند ... آدری...ترانه ...سارا...نگار ...مسعود... بامداد ... عاشق این یادبودهای سالانه که دم عید رخ میداد بودم ... اما تکنولوژی زده بودم ... به جز چندنفری که تلفنی عید را تبریک میگفتم از فرستادن اینجور اس ام اس ها فراری بودم... آخر شب در خانه باید پاسخ همه را میدادم ... کارت به دست به پذیرایی بازگشته بودم که فرداد و دنیا را حاضر دم در دیده بودم :
- کجا ؟ مگه شام نمیمونید ؟
- بابا حاجی زنگ زد ... عموی دنیا فوت کرده باید بریم پیش بابا حاجی اینا ...فکر کنم باید راه بیفتیم تبریز
(بابا حاجی پدر دنیا بود ... همه مان بابا حاجی صدایش میکردیم ... از ان خانواده های تبریزی بودند که پدرشان دو بار ازدواج کرده بود ... کلی برادرو خواهر تنی و نا تنی داشتند... عکس العمل دنیا نشان میداد عموی تازه فوت شده اش از آن ناتنی ها بوده ... )
- تسلیت میگم دنیا جون ... حالا شمام حتما باید برید ؟
- مرسی عزیزم ... اره بابا حاجی گفت من و فرداد هم باید بریم ... زشته ...
romangram.com | @romangram_com