#به_سادگی_پارت_112
به ترانه گفته بودم هفته ی دوم را میتوانم در کنارشان باشم ... خوشحال شده بود ...
عجب عیدی میشد ... فرداد داشت ... بامداد داشت و تمام دوستانه های دخترانه ی ادری ، ترانه و سارا ...
مقوا و بیلبیلک های رنگی خریده بودم ... امسال وقت کوزه رنگ کردن نداشتم... از ترانه خواسته بودم اجازه دهد وسایلم را ببرم کارگاهش ... دوست داشتم کارتهای عید همه را میان رنگ های ترانه درست کنم...
بعد از ظهرها میرفتم ... ترانه انقدر خوب بود که میگذاشت خلوت کارگاه برای من باشد ... روزهایی که میرفتم به بهانه ای بیرون میرفت...دیر تر می امد ...
انقدر خوشم امده بود که داشتم به تولید انبوه کارت پستال میرسیدم... ترانه میخندید ...
ان روز دیگر ته مانده ی مقواها و وسایل گفته بود کار تمام است ...میخواستم از لحظات آخر بیشترین لذت را ببرم... سونات مهتاب بتهوون را گذاشته بودم ... با موهای گوجه کرده و تی شرت یقه شل و پیژامه ی گلداری که مخصوص کارگاه آورده بودم ...
صدای ترانه شصت متر از جا پرانده بودم ... : یعنی من مطمئنم یکی بیاد تورو خفه کنه عمرا بفهمی ! ! !
هینی کرده بودم ... دست روی سینه ام گذاشته بودم... پیام و بامداد هم همراهش بودند ...زنجیر بامداد با آویزاف که بابا چند سال پیش برایم آورده بود زیر دستم بود... بامداد می دید چه فکری میکرد ؟ ...زنجیر امانتش را صاحب شده بودم ... نمیخواستم دستم را بردارم ...تیشرت یقه شل ، شلوارک گلدارو گردنبندم جلوی بامداد و پیام عرق را از تیره ی پشتم جاری کرده بود ...
دیگر برای قایم شدن هم دیر بود ... نگاه خصمانه ام به ترانه متوجهش کرده بود ... : گلدار عصبانی نشو ... اومدیم بریم شام بخوریم ... برو حاضر شو ... منو نخور ... دویده بودم در اتاق با این آرزو که کاش بامداد و پیام هرگز این صحنه را به خاطر نیاورند ...
بامداد دوباره در سکوت زل زده بود ... چه شده بود باز ... رستوران جای نشستن نداشت ... با ترانه جلوی در صحبت میکردم... بامداد و پیام رفته بودند غذا بگیرند ...
گوشی در کیفم لرزیده بود... بامداد بود ، از ان طرف خیابان ... :فسقلی لازم نیست واسه قایم کردنش خودتو به زحمت بندازی ... اما متاسفانه باید بهم پسش بدی ...
پس دیده بود ... به رویم آورده بود ... دلم گرفته بود ... از بامداد انتظارش را نداشتم ...
- نه من میخواستم بهتون برش گردونم ... ببخشید دیر شد ...
بغض کرده بودم ...
بامداد هم دیگر به رویش نیاورده بود ... اما خب زنجیری بود که شکوه جون برایش گرفته بود ... حق داشت ... فقط من دلنازک شده بودم ...
- فدرا اگه اشکال نداره ماشینتو بده پیام اینا ببرن ... من میرسونمت ... فردا پیام ماشینو برات میاره ...
در حضور پیام و ترانه نمیتوانستم بگویم من نمیخواهم با تو تنها شوم ...
سوییچ را به سمتشان گرفته بودم ...
romangram.com | @romangram_com