#به_سادگی_پارت_111
دوباره دستانم را گرفته بود ... زنجیر را میانشان گذاشته بود ... :
- این زنجیرو وقتی واسه کنکور میخوندم شکوه جون گرفت ... تو این 12 – 13 سال هیچوقت از گردنم باز نکردم ... همیشه تو اوقات تنهایی مردونه که سخت گذشته بهم کمک کرده ...
پیش تو باشه شاید کمک کرد !
آخر الان وقت این کارها بود که بامداد میکرد ... میخواستم دنیا را بیخیال شوم در آغوش بامداد قایم شوم ... برای همیشه ... بیخیال فرداد ...
دیگر زبانم هم بند آمده بود ...
- حالام تا دیر نشده بدو برو فسقلی ... شب با خبرای خوب بهم زنگ بزن ... مواظب خودتم باش ... !
چند ساعت پیش بود ... زنجیر بامداد به دست با فرداد رو به رو شده بودم... دوباره سه نفره شده بودیم ... من ، بابا ، فرداد ... بعد از مدتها ... به فرداد گفته بودم... از نبودنهایش ... از اینکه فکر میکردم فراموشمان کرده ... از اینکه چرا از من و مامان فراری شده ... فرداد گفته بود ... از تنهایی های مردانه اش ... از رفتن بابا که انگار تنها تکیه گاهش را برده بود ... از مشکلاتش با دنیا بعد از رفتن بابا... از گوشه گیر شدنش ... از اینکه خودش هم تنها مردانه ی زندگیش را از دست داده... بابا برای فرداد چیزی بیشتر از پدر بود ... معلمش بود وقتی افت تحصیلی پیدا کرده بود ... شریکش بود وقتی خواسته بود شرکت بزند و سرمایه نداشت ... دوستش بود وقتی عاشق دنیا شده بود ... پدرش بود وقتی هیچوقت فرداد را تنها نگذاشته بود ... فرداد بعد از مدتها سفره ی دلش را باز کرده بود... برادر سی ساله ام مثل بچه های سه ساله لب برچیده بود ... از انکه بعد از رفتن بابا چه به روزش آمده بود ... تازه حرفهای بامداد را درک کرده بودم ... گاهی مردانه ها هم شکننده میشدند ... فرو میریختند و دوباره متولد میشدند... این بار بعد از سالها کنار فرداد گریه کرده بودیم ... دیگر من دختر کوچک و فرداد پسر ارشد نبود... هر دو بچه هایی بودیم که دلشان برای پدر تنگ شده بود ...
فرداد بغلم کرده بود... برای تمام نبودنهایش عذرخواهی کرده بود ... قول داده بود که باشد پررنگ تر... خواسته بود که کنارش باشم خواهرانه تر... .
دم خانه که رسیده بودم دوباره من فدرای کوچک بودم و فرداد برادر بزرگ ...
مامان نپرسیده بود ... من هم توضیح نداده بودم ... اینها خواهرانه برادرانه های من و فرداد بود ... بین خودمان ...
برایش نوشته بودم : امشب به اندازه ی همه ی دنیاها حس خوب دارم... مرسی از اینکه کمکم کردید...
برایم نوشته بود : فسقلی تو وجودت دنیا دنیا حس خوبه برای کسایی که میشناسنت ... همیشه خوب باش و بدون هستم ...
آن وقتها که سینا یک خط در میان بود خودم دوست داشتم فکر کنم همیشه هست ... سینا نمیگفت هستم اما من فکر میکردم هست... یعنی دوست داشتم که باشد ... حالا بامداد میگفت هست ... همیشه ... مستقیم ... اما دخترانه های من دیگر چشمشان ترسیده بود ...
دوباره حال و هوای عید شده بود ... دوباره حالم خوب شده بود ... نیما قبول کرده بود در جلسات تراپی بعد از عیدش در اتاق حضور داشته باشم ... استاد هم رضایت داده بود ...
ترانه اصرار کرده بود همگی با هم برویم مسافرت ... قول نداده بودم ، گفته بودم خبر میدهم ... شاید فرداد و دنیا میخواستند با آنها برویم ... دوست نداشتم دوباره فاصله ام با فرداد زیاد شود ... پیشنهاد ترانه جمع دوستانه ی خودمان بود با پیام ، آدری و گارن ، سارا و احسان ، بامداد و بعضی دوستان خودشان... من نمیتوانستم مامان را تنها بگذارم... مامان گفته بود هیچ مشکلی ندارد...میخواهد چند روزی را در باغ کرج پیش خاله باشد ...
فرداد گفته بود هفته ی اول را در شیراز میگذارنند ... از من و مامان هم خواسته بود همراهشان برویم ...چون پدر مادر دنیا تمام عید را در ویلای شمال میماندند قرار بود هفته ی دوم را کنار انها باشند ...
romangram.com | @romangram_com