#به_سادگی_پارت_110


بعد از چند ثانیه سکوت فرداد گفته بود : باشه ... پس بیا شرکت میریم ...

باشه ... خدافظ

کاش بامداد هرگز دستانم را رها نمیکرد ... انگار با دستانم در دستانش غیر ممکن ترین کارهای دنیا را ممکن میکرد ...

- وای خدایا شکرت باورم نمیشه ... موفق شدم ...مرسی مرسی

- دیدی کاری نداشت فسقلی ...

- باورم نمیشه ...

- چرا بشه ...

- دوست دارم به مامانم خبر بدم ...

- اگه دوست داری میتونیم بریم انجمن ... منم امروز دیگه شرکت نمیرم ... هم بچه هارو میبینم بعد از مدتی هم تو میتونی تند تند خبرارو به مامانت بدی

- اینطوری که عالیه ... اما اگه به خاطر من تو زحمت میفتید نه ها !

- بیا فسقلی... باز شروع نکن ...

به مامان گفته بودم ... لبخند رضایت زده بود ... در چشمانش خوانده بودم که احساس کرده فدرا بزرگ شده ... که بچه هایش میخواهند پس از مدتها با هم خلوت کنند ...

بامداد گفته بود خودش مرا میرساند دم شرکت فرداد ... هنوز ماشین را از ترانه نگرفته بودم ... بامداد شده بود راننده ی شخصیم ...

رسیده بودیم جلوی شرکت ... دوباره ترسها بازگشته بود ... از چشمانم خوانده بود ...

- ببینیمت فسقلی ...

سرم را برگردانده بودم ... دستانم را در دست گرفته بود ...

- باز که تو یخ کردی ... میترسم به فرداد نرسیده منجمد شی ... به صبح فکر کن که چه راحت زنگ زدی و تموم شد ... و به چند ساعت دیگه که با فرداد صحبت کردی و پر از حس خوب شدی ...

دستانم را رها کرده بود ... پشت گردنش برده بود ... زنجیرش را باز کرده بود ...

romangram.com | @romangram_com