#به_سادگی_پارت_109


- ببین فدرا جان مطمئنا مامانت با توجه به شناخت ، تجربه و سوادی که داره حرفای کاملا درستی زده ... من در جایگاه یک نفر بیرونی که از قضا مرده و هم سن برادرت میتونم نظر بدم ... ببین ادمها جدای از مرد و زن بودن یک سری احساسات دارن ... که خب شاید غلظتش متفاوت باشه ... اما نباید فکر کنی چون یه نفر مرده باید همیشه محکم باشه ... یه وقتایی مردا هم تو زندگیشون کم میارن ... اونوقته که دلشون میخواد یه نفر بیاد بهشون بگه نگران نباش ... درست میشه ...

این خصلت ادمیزاده ... من سعادت نداشتم که با پدرت آشنا بشم ... اما خب میدونم از دست دادن ایشون براتون ضربه ی بزرگی بوده ... مخصوصا برای برادرت که هم زندگی زناشویی خودشو داره هم شاهد تنهایی تو و مادرته ... بالاخره پذیرش رفتن پدرت برای هر کدوم از شماها یه جورایی سخت بوده ... برای فرداد هم اینطوری بروز کرده ... یکهو در یه شرایطی قرار گرفته که احساس کرده هم باید همسر باشه ، هم برادر ، هم پسر و هم پدر ... همین میتونه خیلی سنگین باشه حتی برای یه مرد سی ساله ! ...چه بسا خود من هم بودم همچین عکس العملی نشون میدادم ... الان هم تو نباید عذاب وجدان بگیری که چرا زودتر سراغش نرفتی ... شاید سپری شدن این زمان لازم بوده ...

- اما من یه وقتایی فکر میکنم خیلی هیولام ... که به اطرافیانم دقت نمیکنم ... تمام این قضایا باعث شده این چند روز از خودم بترسم ... من حتی الان چند ماهه دختر خاله هامو ندیدم... و فکر میکنم شاید ادم بی عاطفه ایم که واسه به یاد اوردن اطرافیانم به تلنگر نیاز دارم ...

از هیولایی که به خودم گفته بودم خندیده بود :

- تنها چیزی که تو نمیتونی باشی هیولا بودنه ... فقط بدیت اینه که سر هر مساله ی کوچیکی دوست داری خودتو مقصر بدونی ... در صورتی که روابط انسانی دو طرفه ان ... درسته که باید بدون محق دونستن خودت به قضایا نگاه کنی... اما نه در حدی که همیشه خودتو مقصر بدونی ... به این فکر کن که خب چرا تو این مدت دخترخاله هات سراغی از تو نگرفتن ... اینا چیزاییه که باید تو خلوت خودت بهشون فکر کنی و در طول زمان حلشون کنی ...

با فرداد هم که میتونی زنگ بزنی قرار بذاری ... مطمئنم بعد از اینهمه مدت از یه قرار دو نفره ی خواهر برادری استقبال کنه ...

- واقعا شما اینطوری فکر میکنید ؟ ... میترسم

-بله من مطمئنم ... میخوای الان بهش زنگ بزنی ؟

- اخه الان ؟

- اره الان ... واسه عصر باهاش قرار بذار ...

گوشی را مردد در دست گرفتم ... دستانم یخ کرده بود ... با هر بوق بیشتر ... با دست چپم روی میز طرح میکشیدم ... اضطرابم را مثلا میخواستم خالی کنم ...

- جانم فدرا

- سلام فرداد ... خوبی ؟ ... بد موقع زنگ زدم ؟

- نه عزیزم ... خوبی ؟ ... مامان خوبه ؟

- مامانم خوبه ... (نمیتوانستم بگویم ... ناگهان تمام یخها شده بود گرما ... دست ش را روی دستم گذاشته بود ... فراموش کرده بودم فرداد ان طرف خط است ... این دستها چه داشت که آرامش را به دنیای من سرریز میکرد ... نگاهش کردم ... با مطمئن ترین نگاه دنیا پلک زد )

- فرداد میخواستم ببینم اگه وقت داری عصری بیام شرکت با هم بریم به بابا سر بزنیم

- امروز عصر ؟ ...چطور ؟ ... چیزی شده ؟

- نه ... هیچی ...دلم واسه بابا تنگ شده مامانم که سرش شلوغه میگه تنهایی نرو ...گفتم اگه میای با هم بریم

romangram.com | @romangram_com