#به_سادگی_پارت_108


داشت راه میرفت انگار ...

- من دارم از شرکت میام بیرون ... اگه دوست داشته باشی میتونیم صبحانه رو با هم بخوریم و صحبت کنیم ... در ضمن من تو شرکت رسمی صحبت میکنم دلیل نمیشه تو بل بگیری منو آقای آرین صدا کنی ...

لبخند پهنی تمام صورتم را پوشانده بود ... بامداد حتی نمیذاشت لحظه ای دچار سوء تفاهم شوم ... فکرم را میخواند ... مردانه دلجویی میکرد ...

- بله خوبه ... پس قرار کجا ؟

- قرار دم خونتون میام دنبالت

- نه دیگه شما اینهمه راه نیاید بگید کجا میریم من با آژانس میام ...

- چونه نزن فسقلی برو حاضر شو ... دارم میام ...

امروز با لذت لباسهای کمد را زیر و رو میکردم ... دوست داشتم قشنگترینشان را بپوشم ... اولین قرار رسمی دو نفره مان بود ... حتی اگر عاشقانه نبود ...

این بارهم بامداد مرا آورده بود اینجا ... باز هم بهشتی در تهران که نظیرش را ندیده بودم ... میز و صندلی های سفید با بالشتک های رنگی وسایه بان های سفید ...

سفارش صبحانه داده بود ...

- خب من در خدمتم ... بفرمایید

- خب راستش نمیدونم اصلا در میون گذاشتن این حرفا با شما کار درستیه یا نه ... اینکه وقتتونو بگیرم با یه سری حرفا که خب شاید برای شما بچه گانه باشه و اصلا براتون جالب نباشه ...

- به نظرت بهتر نیست به جای پیش داوری درباره ی نظر من بریم سر حرف اصلی... ؟

محکم و مطمئن گفته بود حرفهایم برایش خسته کننده نیست ...

- خب راستش من از وقتی رفتم مطب استادم ... همش سعی دارم همه چیز رو ریز بینانه نگاه کنم ... با دید عمیق ... که البته سعی منه ...شاید خیلی هم موفق نباشم ... خوندن یکی از پرونده ها بردم تو فکر ... از وقتی بابا رفته فرداد خیلی به ما کم سر زده ... در صورتی که قبلا فرداد و دنیا بیشتر از اینکه خونه ی خودشون باشن همیشه پیش ما بودن ...

در سکوت به حرفهایم گوش میداد ... حتی وقتی گارسون سفارشات را روی میز میچید)

- خب فرداد برادر بزرگترمه... همیشه یه جورایی بعد از بابا فرداد هوامو داشته ... اما احساس میکنم بعد از رفتن بابا از هم دور شدیم ... و تازه فهمیدم بخش زیادیشم مربوط به منه که بی توجهی کردم...

مامان برام گفت بعد از رفتن بابا شاید فرداد هم احساس تنهایی کرده و فکر کرده نمیتونه نقش حمایتگر بابا رو بازی کنه ... برای همین یه جورایی در فراره ... چیزی که من اصلا به فکرم نرسیده بود... تازه ازش به خاطر این بی توجهی دلگیر هم بودم ... حالا احساس گناه میکنم که چرا بیشتر به اطرافم ... برادرم... دقت نکردم ... احساس میکنم الان خیلی دیره که بخوام نقش خواهر کوچولوشو بازی کنم ... نمیدونم باید چیکار کنم ...

romangram.com | @romangram_com