#به_سادگی_پارت_107
- دوست داشتم که اومدم فسقلی ... تو تو کار من دخالت نکن
دم در اصرار کرده بودم بالا بیاید ... گفته بود هلاک است ... : فسقلی بدو برو بالا که منم با خیال راحت برم خونه بخوابم ...
خیالش از چه میخواست راحت شود ؟ از تنها خانه نیامدن من ؟ از تمام شدن پروژه ؟ ...
- مامان دیشب بامداد اومده بود مطب استاد ... گفتم قبل از اینکه برم دیدن فرداد باهاش صحبت کنم ... به نظرت اشکالی داره ؟
- چه اشکالی یعنی ؟
- چه میدونم گفتم شاید خوشت نیاد بگی مساله ی خانوادگیه ما به بامداد چه ربطی داره ...
- من به شکوه و خانوادش اعتماد دارم ... توام اگه فکر میکنی حرف زدن با بامداد برای رو به رویی با فرداد آمادت میکنه خیلی هم خوبه که باهاش صحبت کنی...
- نمیدونم هنوز ... اما فکر میکنم چون هم سن و سال فرداده و روحیاتشون کمی شبیه همه بتونه بهم کمک کنه ...
- خب پس برو ببین چی میگه ...
از اینکه مامان هیچوقت قضاوتم نمیکرد حس خوبی داشتم ... اعتمادی که در دلم میریخت قدمهایم را استوار میکرد ...
گوشی را برداشتم ... باید با بامداد قرار میگذاشتم ...
- سلام فدرا جان ... خوبی ؟
چرا دوباره شده بودم فدرا جان ... مگر تازگی فسقلی نشده بودم
- سلام آقای آرین ... مزاحمتون شدم میبخشید ...
- نه نه ... اومده بودم شرکت پلان نهایی پروژه رو تحویل بدم ...
- راستش میخواستم اگه وقت دارید ببینیمتون در مورد موضوع کع دیشب گفتم باهاتون صحبت کنم ... اگر هم الان کار دارید اصلا مساله ای نیست ...
romangram.com | @romangram_com