#به_سادگی_پارت_106
بعد از نیما به اتاق استاد رفته بودم
- خب خب ... بیا ببینم چه کردی ؟
- استاد من یکم در مورد مساله ی رناک مطالعه کردم ... در مورد بیگانگی شخصیتی و اعتماد به نفس پایینش فکر کنم به دلیل رفتار مادرش که سعی کرده به رناک القا کنه دختر بد و بی بند و باریه این حس کم کم در وجودش نهادینه شده و خودش هم باور کرده ... اما در مورد برادرش هیچی !
- آفرین ... تا همینجا خیلی خوب اومدی ... همینطور ادامه بده عالیه ...و اما در مورد برادرش ... 10 سال پیش برادر رناک هم پسر 26 ساله ی جوانی بوده که با دختری هم سن و سال خودش ازدواج کرده ... برخلاف میل مادرش ... سبک زندگیش هم با سبک مورد انتظار مادرش تفاوت داشته ... قرار گرفتن امیر بین زنش و مادرش و تحمل 26 ساله ی رفتارهای سخت مادرش باعث شده امیر به طور ناگهانی به این فشارها عکس العمل نشون بده ... مثل یک آتشفشان که ناگهان فوران میکنه ...
تمام مدت حرفهای استاد را در دفترچه ای که از شهر کتاب برای یادداشت برداری خریده بودم مینوشتم ... دفترچه ای با جلد پارچه ای گلدار ... گل گلی بودم دیگر
دیدن این منظره بعد از این مدت دیگر عجیب نبود ... اما تعجبم از ان بود که این مرد لند کروز سوار ادرس مطب استاد را از کجا اورده بود ... ؟
- سلام ... به جای تعجب بیا سوار شو
- سلام شما اینجا چیکار میکنید ؟ ... ادرسو از کجا اوردید ؟
- ترانه گفت ماشینتو دادی بهشون ... منم که میدونم تو میای اینجا مثل آلیس در سرزمین عجایب محو میشی ...بعدم تو تاریکی هوس پیاده روی میزنه به سرت ... ادرسو هم از مامانت گرفتم ... حالا اگه جوابا قانع کننده بود سوار شو بریم ...
بامداد فرازمینی بود... حداقل برای من مردانه های مهربانش قابل درک نبود ...
- خب من آژانس میگرفتم شما چرا زحمت کشیدید ؟
- زحمتی نبود ... فقط اگه بپرسم چی شد که هوس پیاده روی کردی فضولی تو شخصیات محسوب نمیشه ؟
- ااا... شرمنده ام نکنید دیگه ...اون شب واقعا عصبی بودم ... متوجه حرفام نبودم ...
- من که چیزی نگفتم ... حالا چی شد که دوباره هوس پیاده روی زد به سرت ؟
- اتفاقا شاید شما بتونید بهم کمک کنید ... در مورد فرداد برادرمه ... از وقتی بابا رفته خیلی کم با هم در تماس بودیم ... و امروز فهمیدم من هم خیلی کوتاهی کردم... باید باهاش صحبت کنم ... اما رو به رو شدن باهاش بعد از اینهمه مدت برام سخته ... بعد از بابا نتونستیم با هم خلوت کنیم و نبودنشو با هم تقسیم کنیم ... ولی میترسم
- اصلا ترس نداره ... خیلی تصمیم درستی گرفتی ... من هم هر کمکی بخوای دریغ نمیکنم ... البته اگه بخوام صادق باشم باید بگم 4 شبه به خاطر پروژه ای نخوابیدم و امشب مغزم خیلی خسته است ... میتونم فردا با کمال میل در خدمتت باشم ...
(واقعا چشمانش خسته بودم ... هرگز بامداد را انقدر خسته ندیده بودم ... اما هیچ از مردانه های جدی و مهربانش کاسته نشده بود )
- مرسی لطف می کنید ... من راضی نبودم با این خستگی دنبال من هم بیاید
romangram.com | @romangram_com