#به_سادگی_پارت_105
- ببین فدرا ...تو بچه ی کوچیکتر بود ی... پدرت هم علاقه ی زیادی بهت داشت... پدرت یه جوری همه ی ما رو حمایت میکرد ... حتی فرداد هم که پسر بود دلش به پدرت خوش بود ... هممون با رفتن پدرت پشتمون خالی شد ... فرداد هم همینطور ... هیچوقت فکر کردی ممکنه فرداد که حالا مرد خونواده ی ما محسوب میشه وحشت کرده باشه ... رفتن پدرت هممونو تو شوک گذاشت... حالا شاید فرداد میترسه نتونه اون کارهایی که پدرت برای ما میکرده رو انجام بده ...همین باعث میشه بترسه ... اون از مسولیتهای زندگی خودش و تنها بودن ما میترسه ... گیج شده ... شاید بهتر بود میرفتی باهاش حرف میزدی ... بهش میگفتی که جدای از هر چیز خواهرشی و انتظار داری اون فقط برادرت باشه ... نه هیچ کس دیگه ...
- خب آخه ما که تا حالا از فرداد انتظار نداشتیم کاری برامون انجام بده... چرا باید همچین کاری کنه ؟
- فدرا جان یکم این نگاه تک بعدیت رو تغییر بده ... ادما همه چیز رو بیان نمیکنم و طبق انتظارات ذهنی تو فکر نمیکنن ... با منطق تو پیش نمیرن...ادما با احساسات خودشون زندگی میکنن ...
اصلا در این مدت به این چیزها فکر نکرده بودم ... پاک گیج شده بودم ... غافل بودم از خانواده ام ... از فرداد ... برادرم ... برگشته بودیم انجمن ... سوییچ ماشین را داده بودم ترانه ... خواسته بودم عصر که پیام امد مامان را برسانند ...ماشین را ببرند ... ترانه عاشق بام تهران بود اما چون شبها بدون ماشین سختشان بود با پیام نمیرفتند... حالا برای هر دویمان شانسی بود ... من تا مطب استاد قدم میزدم ... به خودم و فرداد و رفتن بابا فکر میکردم ... ترانه هم با پیام میرفتند بام تهران ... بعدا میرفتم ماشین را می گرفتم ...
قدم میزدم ... به کمرنگ شدن فرداد بعد از رفتن بابا ... و تلاشی که نکرده بودم برای پررنگ کردن فرداد ...
به روزهایی که فرداد بی سر و صدا پول به کارت بانکی ام ریخته بود ... بدون اینکه به رویم بیاورد ... وقتی برای تصادف زنگ زده بود ... نگرانی اش را احساس کرده بودم اما متهم کرده بودمش به تنها گذاشتنم ... فکر نکرده بود راز داری کرده به مامان نگفته بود...فردایش علی را فرستاده بود ماشینم را ببرد نمایندگی ...تمام هزینه هایش را متقبل شده بود ...
فرداد تمام این مدت از دور مواظبم بود و من حتی تلاش نکرده بودم خواهرانه کنارش باشم ... باید به فرداد زنگ میزددم
وارد مطب شده بودم ... پسری را دیده بودم 27- 8 ساله ... با ظاهری ژولیده ... زیر چشمانش گود رفته بود ... ریشهایش نا مرتب بود ... نگاهش تهی بود ... حتی غم هم نداشت ... خالی ِ خالی بود ...
به خانم اسلامی گفته بودم اگر امکان دارد به جای بقیه ی پرونده ها پرونده ی او را در اختیارم بگذارد ...
نامش نیما جوشن بود ... فوق لیسانس مهندسی برق ... دانشگاه شریف ...
افسردگی حاد ... سابقه ی بستری در بیمارستان ... مصرف داروهای قوی ... و درمان تحت نظر به نام ترین روانپزشکانی که فقط نامشان را شنیده بودم ...
... بعد از اتمام درسش از طریق یکی از دفترهای حقوقی برای اقامت در هلند اقدام کرده بود ... به هلند نرسیده منتقل شده بود به کمپ... دو سال در کمپ بدون دسترسی به خانواده اش
1 سال بود که برگشته بود ... چند ماهش را بستری بود ... 4 ماه بود که تحت نظر استاد تراپی میشد ...
به آشپزخانه رفته بودم ... باید ازطریق خانوم اسلامی اطلاعاتم را در مورد نیما تکمیل میکردم ...
گفته بود : مادرش فوت کرده ... پدرش از کارخانه داران به نام است ... خیلی پول خرج کرد پسرش رو بفرسته خارج ... رفت ...این شکلی برگشت ... حالا خودشم میاد پیش اقای دکتر ... میگه من میخواستم اینده اشو بسازم حالا داره هر روز جلوی چشمم آب میشه ...
تازه این چند ماه که تحت نظر دکتر خیلی بهتر شده ...
میدانستم خلاف اصول روانشناسی است ...اما دلم برای نیما سوخته بود ... سخت گذرانده بود ...
حیف که امشب باید در مورد رناک با استاد حرف میزدم اگرنه نیما برایم جالب تر بود ...
romangram.com | @romangram_com