#به_سادگی_پارت_104
- خب چی بوده مشکلشون ؟ ...البته اگه اشکال نداره به من بگی !
- نه بابا چه اشکالی ... تو که اصلا اونارو نمیشناسی ... (برایش از یلدا و و رناک گفته بودم ... کم از من تعجب نکرده بود )
- فدرا قدر این موقعیتو بدون ... الان وقت تلاش کردنه ... این فرصتو هر کسی نداره ...استادای ما اونموقع جواب سلام ما رو هم نمیدادن ...
- نارین یه چیزی بگم نمیگی خلم ؟
- نه بگو ...
- من از اون روز احساس میکنم نکنه ما هم شبیه خانواده ی رناک شدیم..هنوز با استاد در مورد دلیل رفتار برادرش صحبت نکردم ... اما خب میدونی از وقتی بابا رفته فرداد چقدر کم بهمون سر زده ؟ ... همیشه یه بهانه ای اورده ...
- خب اینکه خل شدن نداره ...باهاش صحبت کردی ؟
- نه بابا ... اخه میدونی من و فرداد مدلمون اینطوری نیست
- خب با مامانت در میون میذاشتی ببینی چی میگه ...
- حالا میگم بهش ...
صبح با مامان رفته بودم انجمن ... نیلوفر شده بود معاون مامان ... هر روز انجا بود ... یک سره پای تلفن ... میخواست هماهنگ کند برای آخر سال با کاردستی های بچه ها جشنواره ترتیب دهد ...
ترانه هم رنگ میپاشید به انجا ...
قرار بود نهار رو دو نفره با مامان در رستوران نزدیک انجمن بخوریم ... بعد از مدتها دو نفره امده بودیم بیرون
- مامان میدونی که همیشه این دو نفره های یهویی دلیل داره
- اره دیگه بعد از 23 سال که خودم بزرگت کردم میدونم... حالا بگو ببینم چی هست ؟
- مامان از وقتی بابا رفته فرداد خیلی کم به سر زده ... یه جورایی انگار از ما فرار میکنه ... حتی کمتر از دنیا پیش ما میاد ... یکی از پرونده های استادو که خوندم توجهم جلب شد ...چه دلیلی داره که فرداد انقدر از ما کناره گرفته .
- خب چرا این سوالو از خودش نپرسیدی ؟
- خب چون من و فرداد عادت نداریم اینطوری با هم حرف بزنیم ... میخوام نظر تو رو بدونم
romangram.com | @romangram_com