#به_سادگی_پارت_103
- ای که روتو برم ... نمیشه یه بارم تو بیای به خاله ی بزرگت و دختر خالت سر بزنی ؟
- اصن من خرم ... تو راست میگی ... ولی به خاله بگو اگه جمعه آش میدید تو حیاطتون بخورم با مامانم بیایم کرج
- بابا تو بیا ما بره به سیخ میکشیم برات ...
- نه قربونت من با همون آش کارم راه میفته ...
- خلاصه ما منتظریم ...
مامان شب زود رفته بود بخوابد ... میدانست من و نارین هر چقدر هم که حرف بزنیم باز هم می ماند ...
- نارین تعریف کن ببینم چه خبر ؟
- من که خبری نیست هر روز با این ارباب رجوعا درگیرم
- کشتی مارو با اینا ... یعنی اسم تورو باید میذاشتن مراجعه ...
- هفته ی پیش خانوم کیانی یکی از همکارای شعبه 2 رو معرفی کرده بود همو ببینیم ... بلکه یه اتفاقی بیفته ...
- ای بلاگرفته ... میگم چرا نمیای اینجا ... جاهای مهمشو بگو ... من با ارباب رجوعات چیکار دارم آخه ؟
- شلوغ نکن بابا ... گفتم نه ... اصن خبری نیست
- یعنی چی ؟ چرا ؟
- بابا فدرا من خودم 30 سالمه ... همین الان انقدر از کارم و سر و کله زدن با مردم خسته ام که هر روز سالهای باقیمانده تا بازنشستگیمو میشمرم ... تحمل ندارم یه نفر دیگه هم شبیه خودم زندگیش تو بیمه خلاصه شده باشه...صبح تا شب سگ دو بزنه ترفیع بگیره که یک قرون حقوقش اضافه بشه ...
دوست نداشتم زندگی نارین این باشد ... لیاقت نارین و قلب مهربانش بیشتر از اینها بود... چرا نارین هم نمیتوانست مثل شایلی و شهرزاد بزند به طبل بی عاری ... خرسند و خجسته زندگی کند... مدلش نبود )
- خب اینطوری که سخته نارین
- اره ولی اونطوری هم اسون نیست ... بیخیال باید دید قسمت چیه ... تو چیکار میکنی ؟
- وای نارین رفتم مطب استادم ... اگه بدونی پرونده هارو میده بخونم بعد راجع بهشون صحبت کنیم ... اصن خیلی واسم جالبه ... تا حالا پرونده ی دو تا دخترو خوندم ...
romangram.com | @romangram_com