#به_سادگی_پارت_102


(در خلوتم به اینها میگفتم کرمولکهای فدرا گونه ... امشب بامداد برایم دوست کوچکی بود که میخواستم سر به سرش بگذارم )

- کم شیطنت کن فسقلی ... به منشیت بگو بامداد منتظره ... شب بخیر

امشب فسقلی هم شده بودم ... ...فرفره کوچولو ... فرشته کوچولو ... روانشناس کوچولو و امشب فسقلی

میتوانستم کلکسیونی از نامهایی که بامداد خطابم کرده بود درست کنم ... هرکدام در جای خودش برایم خاطره بود ... و فسقلی امشب که به نظرم ناب آمده بود و دوستانه ...





قرار گذاشته بودیم با سارا و ترانه برویم خانه آدری ...

خانه اش شبیه خود آدری بود ... شاد و مدرن... بالاخره تمام شده بود آدری شده بود همان آدری خودمان ... ترانه و سارا سر به سرش میگذاشتند ... از گارن می پرسیدند و روابطشان ... آدری سرخ و سفید میشد ... هنوز دخترانه خجالت می کشید ...

آدری برایمان از قهوه های خاله ژاکلین درست کرده بود ... ترانه میگفت میخواهد فالمان را بگیرد ...

- خب سارا بیا اول تو ... تو فالت حرف ح میبینم ... این ح میتونه حسن باشه ...حسین باشه احسان باشه ... تو فالت حلقه میبینم ... حلقه یعنی عروسی ... تا چند وقت دیگه عروسیته ... پسرِ بچه ی خوبیه ... وضعش هم خوبه ... بیا فنجونتو بگیر ببر بشور ... سارا از خنده کبود شده بود... من و آدری هم دست کمی نداشتیم ...ترانه اما کاملا جدی نشسته بود ... : آدری جون توام تازه عروسی شگون نداره فال بگیری بیا ببر بشور ... حالا تو پاشو فنجونتو بردار بیار ...

...

5 دقیقه کاملا جدی زل زده بود به فنجانم ... داشت باورم میشد چیزهایی میبیند واقعا ...

- شما فالت شلوغه ... ولی هیچی توش نیست ... بیا بگیر ببر ... وقت و انرژی منم نگیر ...

قهقهه زده بودیم ... اشک از چشمم می امد ...

...

کلید را در قفل چرخانده بودم ... نارین با شلوار چهار خانه ام روی کاناپه ی هال نشسته بود ... با مامان صحبت میکرد ...

مثل انسانهای اولیه دویده بودم سمتش ...انگار سالها بود ادمیزاد ندیده ام ... واقعا هم خیلی وقت بود هم را ندیده بودیم ... دلتنگش بودم

- وای نارین ! بی معرفت باورم نمیشه اومدی خونمون ...

romangram.com | @romangram_com