#به_سادگی_پارت_100


- خب از یلدا شروع میکنیم ... درسته در پرونده اطلاعات کمی داده شده اما به طور اجمالی نظرت چیه ؟

- خب استاد واقعا گیج شدم هیچ ربطی نمیتونم بین دعواهای خانوادگی یلدا در گذشته و سر خوردگی الانش در روابط عاطفیش پیدا کنم

- پس به نظر تو 5 شکست متوالی یلدا در روابط عاطفی امروزش مقوله ای کاملا جدا از دعواهای گذشته ی خانوادشه ؟

- قاعدتا نمیتونه بی ربط باشه استاد ... اما انتظارم این بود که بیشتر سرخورده و منزوی باشه و وارد رابطه نشه ... اما وضع یلدا با انتظارات من کاملا فرق داره

- خب ببین دخترم در چارچوب تئوریک شاید انتظاراتت منطقی باشه ولی در عمل افراد به شرایط و اتفاقات اطرافشون عکس العملهای مختلف نشون میدن ... مثلا در مورد یلدا... دختری بوده که همیشه در خونه شاهد بحث و جدل بوده ... همین باعث شده یلدا به عنوان یک دختر فکر کنه اگر مادرش کوتاه می امده و سکوت میکرده خیلی از این بحثها صورت نمی گرفته ... همین باعث شده یلدا احساس کنه در روابطش باید کوتاه بیاد ... برای همین با وجود تمام استفاده هایی که طرف مقابل ازش میکرده حرفی نمیزده و اصرار داشته نقش دختر خوب و صبور رو بازی کنه تا روابطش رو حفظ کنه ... غافل از اینکه این رفتار باعث دلزدگی طرف مقابل میشه و ترکش میکنه

- عجیبه استاد ... احساس خنگی میکنم ... اصلا این موضوع به ذهنم خطور نکرده بود ... و حالا پروسه ی درمان چی هست

- خب قطعا نمیشه در کوتاه مدت و صرفا با حرف زدن به یلدا فهموند این باورها غلطه... اما در طول جلسات مختلف و گروه درمانی یلدا متوجه ارزش وجودی خودش میشه و میفهمه که کجا باید بحث کنه و کجا باید کوتاه بیاد ... حالا واسه احساس خنگی کردن زوده ... ببین فدرا جان روانشناسی تو اون چهارتا کتاب روانشناسی هیلگارد و یالوم خلاصه نمیشه ... یه دنیاست که هر چقدر هم بری به عمقش نمیرسی... پس کفشای آهنیتو پات کن دختر

- استاد با حضور شما میتونم کوه هم جا به جا کنم ... مرسی که اینهمه بهم لطف میکنید ...

- لطفی نیست دخترم ... من دوست دارم تو رو بر فراز رفیع ترین قله ها ببینم ...

- نهایت سعیمو میکنم که نا امیدتون نکنم

- خب میخوای اون یکی پرونده رو هم امشب بررسی کنیم یا پس فردا ؟

- امروز خیلی مراجع داشتید استاد خسته هستید ... فکر کنم پس فردا بهتر باشه...دوست دارم کمی هم بیشتر در مورد مشکل یلدا تحقیق کنم ...

- موفق باشی ... پس میبینمت ...

از مطب استاد که در امده بودم بیرون بال در اورده بودم ... انگار دنیای جدیدی را کشف میکردم ... ساعت نه شب بود ... اصلا متوجه گذر زمان نبودم ... خدا رحم کرده بود به مامان خبر داده بودم اگر نه تا حالا شهر را به هم ریخته بود ...

صدای زنگ گوشی بلند شده بود ... از وقتی آنطور تصادف کرده بودم سیم خریده بودم ... گوشی را وصل کرده بودم به ضبط ماشین ...

- به به سلااااام ترانه بانو ... چه عجب دستتون شماره ی ما رو گرفته...

- سلام بر فروید زمان ... شاد میزنی ... چه خبره ؟ ... بدو بگو ببینم

- هیچی بابا همینجوری ...خوبی ؟

romangram.com | @romangram_com