#_به_من_بگو_لیلی_پارت_95
11
به زن مسن لبخند زد و گفت: می خوایید داخل صحبت کنیم؟
و به در باز دفترش اشاره کرد. زن با سر رد کرد و گفت: نه خانوم محسنی. فقط می خواستم بپرسم نوه ام بهتر میشه؟
- مشکلش حاد نیست. همین که خودش هم انقدر مشتاقه که وسواسش رو بذاره کنار، نشون میده حتماً بهتر میشه.
- ان شاالله. خدا از زبونتون بشنوه.
- نگران نباشید. فقط حواستون باشه که مشغول نگه اش دارید. به امید خدا حل میشه.
زن با خوشحالی سری تکون داد و خداحافظی کرد. نسیم حتی توی سالن چشم نچرخوند که مراجع ها رو چک کنه. فقط به داخل اتاق برگشت و پشت میز مشغول مرور یادداشت هاش درباره ی پسر جوونی شد که همین چند دقیقه ی پیش بهش مشاوره داده بود و حالا هم با مادربزرگش صحبت کرده بود. مشکلش خیلی جدی نبود ولی خانواده ها از همون جلسه ی اول منتظر نتیجه بودند. باید به همه توضیح می داد که بهبود بعضی بیماری ها طول می کشید یا حتی به درمان دارویی در کنار مشاوره نیاز داشت.
نگاهش رو به در دوخت و نفسش رو فوت کرد. همین که حس کرد در داره باز میشه، نگاهش رو پایین انداخت. تمام روز منتظر همین جلسه ی آخر وقت بود و حدس می زد خانوم ایمانی برای دادن خبر کنسلی جلسه اومده. فکر نمی کرد این هفته سر و کله ی دکتر شفیق پیدا بشه. با صدای بسته شدن در، نگاهش رو بلند کرد. ظاهراً اشتباه فکر کرده بود. چشم هاش رو به دکتر دوخت و تلاش کرد که عادی به نظر برسه. سنش خیلی کمتر بود، پس مثل همیشه پیش قدم شد: سلام!
چند لحظه طول کشید تا دکتر نگاه خیره اش رو بگیره و آروم سر تکون بده. بعد از جدا شدن پر تنش شنبه، بیشتر از این انتظار نمی رفت. نسیم با دست به کاناپه ی مخصوص اشاره کرد و گفت: بفرمایید!
دکتر بدون کلامی، کتش رو در آورد و در حالیکه آستین هاش رو تا می زد، روی کاناپه لم داد. علاوه بر حالت گستاخانه ی نشستن، آدامس هم می جوید. نسیم مطمئن بود که امروز قصد لجبازی داره. با دست خودش اعتماد مرد رو سلب کرده بود و حالا حق می داد که باور نکنه قصدش فقط خیر بوده. لیوانی رو از آب سرد پارچ پر کرد و بعد از تعارف به دکتر، جرعه ای خورد. نفس عمیقی کشید و از پشت میز بلند شد تا کنارش بشینه. تمام مدت چشم های نافذ مرد رو روی حرکات خودش حس می کرد. با دست تکه موی جلوی صورتش رو کنار زد، بلافاصله به یاد حرکت دکتر تو سالن انتظار مجتمع افتاد و سرش رو پایین انداخت. چند لحظه بعد حواس خودش رو پرت کرد و سرش رو بالا آورد که شروع به صحبت کنه. یکی از ابروهای دکتر بالا رفته بود و بدجوری آدامس می جوید. نسیم راحت تر نشست و شروع کرد: راستش فکر نمی کردم امروز ببینمتون.
- من هم همینطور.
- پس چی باعث اومدنتون شد؟
romangram.com | @romangram_com