#_به_من_بگو_لیلی_پارت_96


- پرونده ای که دست شما دارم.

وقتی متوجه سکوت نسیم شد، ادامه داد: انتظار داشتی چی بشنوی؟

- مثلاً اینکه به حرف هام فکر کردید... بعد به نظرتون منطقی اومده...

- بعد هم بخشیدمت؟؟

نسیم شونه بالا انداخت. دقیقاً منظورش این نبود ولی این معنی رو هم می داد. دکتر با نگاهی به سر تا پای نسیم، آدامسش رو به گوشه ی لپش هل داد و گفت: اگر یکی از دانشجوهام اینطوری پام رو وسط ماجرایی که بهم ربطی نداشت می کشید، بعد مثل شما حق به جانب حرف می زد، انداختن که چیزی نیست تا کمیته ی انضباطی می کشوندمش!

نسیم فکر کرد «دانشجو»... احتمالاً هیچ مثال دیگه ای به ذهنش نرسیده بود. مشخص بود که نسیم رو در حد همکار و دوست و... جدی نمی گیره. نباید زیاد جلوش کوتاه می اومد. به خصوص با حرکتی که شنبه ازش سر زده بود. حتی این لحن خودخواهانه رو هم دوست نداشت. جواب داد: دکتر من خیلی وقت ها خدمات نوع دوستانه رو به مراجعینم پیشنهاد می کنم. برای بالا بردن سطح روحیه و احساس بهتر... مثل فعالیت توی موسسه ای که هستم. البته هیچوقت هزینه ی مالی نداشته.

- جداً؟؟!

- راستش برداشت شما از حرف های حاج طاهری به من ربطی نداره.

دکتر پوزخند زد و گفت: هیچ برداشت دیگه ای نمی شد کرد. وقتی کاری برات می کنند، انتظار جبران دارند.

- این قوانین دنیاییه که شما برای خودت ساختی!

- دنیای من، دنیای همه ست... انگار شما یه جای دیگه سیر می کنی!


romangram.com | @romangram_com