#_به_من_بگو_لیلی_پارت_92


انگشت هاش رو دور بازوی دختر انداخت و در حالیکه به طرف خودش می کشید، از بین دندون هاش تکرار کرد: آروم تر؟؟!!

دختر خودش رو جمع کرد و گفت: باور کنید قصد بدی نداشتم.

کارن صورتش رو پایین تر برد که تأثیر حرف هاش بیشتر باشه.

- یادته گفتم هر کس طرفم میاد یه چیزی می خواد؟

چشم های دختر با یادآوری دوشنبه ی پیش مات شده بود. لب باز کرد که حرفی بزنه اما ساکت موند. کارن ادامه داد: مثلاً بعضی ها قرار بود چیزی نخوان!!!

دختر با صدای گرفته ای گفت: باور کنید فقط به خاطر سه تا بچه ی بیچاره بود. اگر بدونید...

- نمی خوام بدونم!

- هر آدمی وقتی... کار مثبتی در حق بقیه انجام میده به یه سطحی از رضایت از خود می رسه... یه جور آرامش...

کارن پوزخند زد. دختر ادامه داد: من این آرامش رو براتون می خواستم... همین.

- پس ببین چقدر آرومم!!

به چشم هاش زل زد که حالا ترس توش جولان می داد. عصبی گفت: ترجیح می دادم م*س*تقیم ازم پول بخوای به جای این فریبکاری ها!


romangram.com | @romangram_com