#_به_من_بگو_لیلی_پارت_91

- همچنین. خدانگهدار!

کارن یک راست به طرف در رفت. از پشت سر صدای دختر رو شنید که دوباره تشکر می کرد. به مسیرش داخل راهروی بلند ادامه داد. صدای بسته شدن در و کفش های دختر رو از عقب می شنید. توی خلوت ترین جای راهروی بلند که به اتاق کارمند ها دید نداشت، ایستاد و سمتش چرخید. دختر هم متوقف شد. از حرکت ناگهانی کارن جا خورده بود و مثل حیوون های تاکسیدرمی شده، با یه جور ترس آشکار نگاه می کرد. کارن می دونست که آدم ها سر و ته یه کرب*ا*س*ند. ولی به طرز احمقانه ای از این آدم توقع نداشت! صداش رو پایین آورد و گفت: ضریب هوشی من رو چقدر فرض کردی؟

محسنی بالاخره پلک زد و با صدای لرزان گفت: اندازه ی یه پزشک فوق تخصص.

- پس چرا دروغ گفتی؟

- دروغ نگفتم. تنـ...

- انکار نکن!

- تنهایی برام سخت بود. مگه چیزی غیر از این به شما گفتم؟

- ولی نگفتی درباره ی همکار و دوست و آشناهام می دونی!! نگفتی قراره از نفوذ و اسم و رسم من واسه اون موسسه ی کوفتی استفاده کنی!!

- من در مورد حاج طاهری تحقیق کردم، نه شما.

- عذر بدتر از گ*ن*ا*ه نیار!

- آروم تر! خواهش می کنم.

- آروم تر؟!

romangram.com | @romangram_com