#_به_من_بگو_لیلی_پارت_90
حتی نمی دونست در مورد چی داره حرف می زنه! حاجی جواب داد: حقیقتش تا قطعی شدن بحث بودجه و حامی های مالی، تصمیم نداشتیم دانش آموز جدید بگیریم ولی... سه تا بچه چندان فرقی ایجاد نمی کنه.
کارن نفس عمیقی کشید و با اکراه گفت: خیلی ممنون... جبران می کنیم!
بله باید جبران می کرد، مجبور بود! به لطف سو استفاده ی مشاورش. حاجی با تایید سر تکون داد و گفت: خوشحال شدم که تونستم کمکی کرده باشم.
دختر که کامل از بحث جدا افتاده بود سکوتش رو شکست: ممنونم... هم از طرف موسسه، هم از طرف بچه ها.
حاجی: از دکتر شفیق تشکر کنید!
دختر به طرف کارن نگاه کوتاهی انداخت و یه لبخند مصنوعی زد. کارن جواب لبخندش رو نداد و به چکی که قرار بود امضا کنه فکر کرد. از نظر این دختر خانوم همه چیز با یه دست دادن و احوالپرسی حل می شد ولی کارن این آدم ها رو می شناخت که به اسم کار خیر، فقط مشغول خالی کردن جیب افرادی مثل کارن بودند.
حاجی: بگید مسئول پرونده با کارمندهای بخش پانسیون هماهنگ کنه. ساختمون ب*غ*ل.
دختر: چشم... تماس می گیریم یه روز تعیین می کنیم.
بعد صحبت هایی در مورد وضعیت بچه هایی که قرار بود به اینجا سپرده بشند، رد و بدل شد. کارن هم تمام مدت سر تکون داد. بعد از تمام شدن گفتگو، از جا بلند و در حالیکه با طاهری دست می داد گفت: بیشتر از این مزاحم کارتون نمیشیم.
حاجی از جاش بلند شد و جواب داد: اختیار دارید دکتر!
- به امید دیدار.
romangram.com | @romangram_com