#_به_من_بگو_لیلی_پارت_89
- یه بار من با شما صحبت کردم. یه بار خانوم پرچمی، مدیر موسسه.
- «امام عصر»، درسته؟
- بله.
دوباره اسم خیریه وسط اومده بود! سعی کرد عصبانی نشه، حال و حوصله ی هیچ کدوم از این ها رو نداشت. محسنی ادامه داد: یه بار هم آقای اسدی اومده بود.
حاجی سر تکون داد و گفت: به ایشون اطلاع دادیم که این بچه ها بد سرپرست هستند، نه بی سرپرست... بعضی پذیرش ها از عهده ی ما خارجه. متوجه اید؟
محسنی جواب داد: بله، خانوم پرچمی نتیجه ی منفی رو به من اطلاع دادند ولی گفتم شاید حضوری بتونم نظرتون رو عوض کنم... به هر حال تلاش کردن که ضرری نداره.
و لبخند زد. «نتیجه ی منفی» تو گوش کارن پیچید. حاجی سر تکون داد و گفت: خیلی هم خوبه.
بعد دوباره توجه اش رو به کارن داد و اضافه کرد: اگر می دونستم شما هم تو این ماجرا دستی دارید، تا اینجا نمی کشوندمتون!
کارن لب باز کرد که انکار کنه اما تو یه لحظه همه چیز کاملاً روشن شد. این دختره ی بی شعور با دوز و کلک تا دفتر مدیر مجتمع آورده بودش، چون از سابقه ی همکاری طاهری باهاش خبر داشت. چند سال قبل، توی یه کلینیک خصوصی که بعد ها تعطیل و واگذار شد. حالا شده بود یه برگ برنده ی 180 سانتی دنبال خانوم! پس اون همه دم از اخلاق و کار خیر زدن نتیجه اش این بود؟ باورش نمی شد که همین چند دقیقه پیش موهاش رو توی دستش گرفته و فکر کرده بود خرده شیشه نداره!!! جوری به صورت دختر زل زد که بتونه تا ته اش رو بخونه و در جواب طاهری به حرف اومد: خیلی ممنون... خانوم محسنی کلاً به من لطف دارند.
حاجی نگاه مشکوکی انداخت ولی چیزی نگفت. دختر چشم هاش رو توی فضای اتاق می چرخوند و سعی می کرد به کارن نگاه نکنه. حتماً می دونست چه گندی زده. کارن ادامه داد: چون می دونند چقدر به این کارها علاقه دارم، بهم اطلاع میدند که سر جلسات باشم.
دختر سرش رو پایین انداخت و طاهری با خنده گفت: بله... چی از این بهتر!
رو به طاهری اضافه کرد: البته اگر واقعاً امکانش نیست... اصرار بی جا نمی کنیم.
romangram.com | @romangram_com