#_به_من_بگو_لیلی_پارت_88


ساکت شد. محسنی پرسید: می خوایید بعد از این ملاقات در موردش حرف بزنیم؟ تو کافه ای، جایی...

کارن با تایید سر تکون داد. محسنی اضافه کرد: در موردش فکر کنید. برای من مهم شما و تصمیم شماست، نه اینکه چقدر طول می کشه.

مدت ها بود که همچین چیزی رو از کسی نشنیده بود. اینکه خودش و تصمیمش برای کسی مهم باشه، نه هیچ چیز دیگه. عجیب بود که از یه غریبه می شنید. محسنی لبخندی زد و ادامه داد: البته من هم تو این مدتی که شما تصمیم می گیرید، بی کار نمیشینم.

کارن چشم هاش رو ریز کرد و پرسید: منظورتون چیه؟

دوباره لبخند زد و فقط با ذوق نگاهش کرد. کارمند دفتر از اتاق مدیر مجتمع آموزشی بیرون اومد و با احترام گفت: بفرمایید داخل! منتظرتون هستند.

محسنی بلند شد و جلوتر از کارن راه افتاد. کارن پا تند کرد تا بهش برسه. بعد با احترام در رو براش باز نگه داشت. محسنی با ابروی بالا رفته لبخند زد. احتمالا یه امتیاز مثبت براش نوشته بود. کارن پشت سرش وارد اتاق مدیر شد و با اولین نگاه به صندلی مدیر، سر جاش بی حرکت ایستاد. مرد با دیدنش از جا بلند شد و در حالیکه با تعجب دستش رو دراز می کرد، گفت: به به! دکتر شفیق!... من خبر نداشتم!

کارن به خودش اومد و اتوماتیک وار با حاج طاهری دست داد که داشت از محسنی می پرسید: چرا از قبل نگفتید ایشون باهاتون تشریف میارند؟!!

محسنی لبخند کجی زد و جوابی نداد. کارن به صورتش زل زد که هاله ای از احساس پیروزی داشت. با هم سلام و احوالپرسی کردند، بعد به دعوت حاجی هر دو روی صندلی های جلوش نشستند. مرد بی توجه به محسنی، مشغول گفتگو با کارن شد و بعد از حرف های روزمره، پرسید: چه کمکی از من بر میاد؟

طرف حرفش فقط کارن بود. کارن نگاهی به حاجی و بعد به دختر رو به روش انداخت که با دیدن چهره ی جدی کارن، لبخندش کم کم محو می شد و نگاهش رو جدا می کرد. کارن در جریان چیزی نبود. موقع قبول کردن این قرار ملاقات، هر حدسی رو می زد به جز اینکه حضورش اینجا اصلاً نمایشی نباشه. تک سرفه ای کرد و گفت: در واقع... من هم همین امروز در جریان قرار گرفتم!

با این طعنه، محسنی دوباره نگاهش کرد. این بار صورت همیشه آرومش کمی پریشون شده بود. کارن ادامه داد: بهتره خود خانوم محسنی براتون توضیح بدند!

حاجی سر تکون داد و به سمت محسنی چرخید. گفت: تا حدی در جریانم. شما همون خانوم پشت تلفن بودید؟


romangram.com | @romangram_com