#_به_من_بگو_لیلی_پارت_87
- نه.
- ...
- آقای دکتر شما که دارید این همه زمان میذارید، چرا کوتاه نمیایید؟
کارن پوزخند زد. همونطور که حدس زده بود، قصدش از آوردن کارن حرف کشیدن بود. روی صورت دختر جوون چشم چرخوند که به نظر نمی رسید شیشه خرده داشته باشه. شبیه دانشجوهای دخترش بود... همون قدر کم سن و سال... روی صندلی رو به روییش نشست و با آرامش جواب داد: خانوم باور کن اگر من بشینم همه ی جریان رو بگم... شما خنده ات میگیره که انقدر سماجت کردی!
- چطور؟
به جلو خم شد و توضیح داد: همه اش یه سو تفاهم مسخره ست.
- پس چرا نمیذارید من قضاوت کنم؟
- ...
- به خاطر شما می تونم روش کارم رو عوض کنم.
- یعنی چی؟
- اگر شما اینطوری راحت ترید، من یه دور پرونده و مدارک پیوستش رو مرور می کنم.
کارن از کم و کیف اطلاعات پرونده خبر نداشت. چون دلش نمی خواست جلوی دکتر مجیدی زیادی در این مورد کنجکاوی کنه. پس با مِن مِن جواب داد: نه... بهتره...
romangram.com | @romangram_com