#_به_من_بگو_لیلی_پارت_86
- من یه احمقم اگه دنیای آرمانیم این باشه!!
- ...
- من فقط می خوام شما رو با زندگی عادی آشنا کنم، با دنیای دور و برتون. شما ظاهراً تو یه حباب زندگی می کنید.
- ...
- فکر می کنید اگر روزی بترکه چی ازتون باقی می مونه؟
- احتمالاً از کار و طبابت معلق میشم و می افتم تو چنگ یه دختربچه ی از خود متشکر!
دختربچه ی از خود متشکر، لبخندی زد و برای اینکه از دید کارن دور بمونه حواسش رو کامل به خیابون داد. کارن برای تموم کردن این بحث ضبط ماشین رو روشن کرد و صدای چاوشی تو فضا پخش شد. آروم گفت: حداقل یه چیز مشترک!
با دیدن نیمرخ خندون محسنی که گونه هاش رو بیشتر به نمایش میذاشت، لبخندی زد. دو ثانیه بعد لبخندش رو جمع کرد و جدی تر به بیرون زل زد. اصلاً حال و حوصله ی قاطی شدن با کسی رو نداشت. بقیه ی راه به سکوت و گوش دادن به آهنگ گذشت. ده دقیقه زودتر از وقت ملاقات رسیدند. محسنی بعد از گفتگوی کوتاهی با کارمند دفتر، روی یکی از صندلی های انتظار نشست و کارن کنار پنجره مشغول قدم زدن شد. می دونست دلیل اینکه اینجاست، تنها نموندن مشاورش نیست و قصد این دختر خودمونی تر شدنه. انقدر شناخت روش پیدا کرده بود که بدونه تو این جور موقعیت ها، احتیاجی به همراهی مردی نداره. فقط هنوز مطمئن نبود تا چه حد باید بهش اجازه ی نزدیک شدن بده، یا شاید همین کافی بود که تصور کنه نزدیک شده!
نگاهی به صورت آرومش انداخت که سرش رو پایین انداخته بود و به ناخن های مرتب و براقش نگاه می کرد. مثل همیشه یه تیکه از موهاش جلو افتاده بود. چند قدم به طرفش برداشت و با انگشت اشاره تکه مو رو از جلوی چشم هاش کنار زد. محسنی از جا پرید و سرش رو عقب کشید. موها از روی انگشت کارن سر خورد و رفت. به چشم های قهوه ای پایین خیره شد. محسنی اخم کوچیکی کرد و به اطراف راهرو نگاه انداخت. کسی توی دید نبود. کارن دست مشت شده اش رو عقب کشید و داخل جیبش فرو برد. نگاه محسنی هنوز کمی متعجب بود. کارن لبخندی روی لب هاش نشوند و گفت: داشت می رفت تو چشمت!
- نمی دونستم شما مراقب چشم من هم هستید!
- من پزشکم... یادتون که نرفته؟
romangram.com | @romangram_com