#_به_من_بگو_لیلی_پارت_85
- خانوم ِ...
- محسنی!
- خانوم محسنی نیازی نیست برای من توضیح بدید...
با دست به خیابون جلوش اشاره کرد و ادامه داد: راهتون رو برید! فرض کنید من نیستم!
بعد روش رو سمت شیشه ی ب*غ*ل برگردوند و زیر لب اضافه کرد: تو این کار که ماهرید!
اما محسنی به توصیه اش عمل نکرد و با خنده گفت: ماهر؟! اتفاقاً نادیده گرفتن شما سخته... باور کنید!
کارن با تردید سمتش نگاهی انداخت. محسنی ادامه داد: نصف ماشین من رو پر کردید! بقیه اش هم به کنار...
«بقیه اش»! لبخند کجی روی صورت کارن نشست. داشت سر به سرش میذاشت؟ به شخصیتش نمی خورد. محسنی دوباره به حرف اومد: تا حالا مسافرکشی نکردید؟
با تعجب نگاهش کرد. لازم نبود حرفی بزنه، خودش گفت: چیه؟ حرفم انقدر عجیب بود که جواب ندادید؟
جواب می خواست... باید راست می گفت یا دروغ؟ محکم گفت: نه... نکردم!
- حتی وقتی دانشجو بودید؟
دندون هاش رو روی هم فشار داد. دوست نداشت دیگه این بحث رو ادامه بده. نباید از گذشته چیزی وسط می اومد. گذشته ای سال ها پیش، بعد از گرفتن اولین مدرکش دفن کرده بود. نمی دونست پرونده ای که دست این دختر داشت، چقدر اطلاعات داده بود اما قطعاً بیشتر از یک سال عقب نرفته بود. فقط گفت: این کارهای یه دفعه ای شما خیلی بی معنیه! انتظار دارید از این به بعد دکترهای متخصص مسافرکشی کنند؟ اینه دنیای آرمانی شما؟
romangram.com | @romangram_com