#_به_من_بگو_لیلی_پارت_84


- من خودم رو گفتم، نه همه.

انگشت های دختر دور فرمون محکم شد ولی حرفی نزد. دوباره سکوت حاکم شد. کارن با کلافگی دستی به موهای شقیقه اش کشید. اون هر کسی نبود که وقتی سوار ماشین زنی میشه، اینطوری باهاش رفتار کنند. نگاهش روی هیکل دختر چرخید. مثل ماشینش کوچیک بود ولی رفتارش ظرافت دخترونه نداشت. این دومین بار بود که چشم هاش روی کمر دختر ثابت مونده بود و این واکنش های ناخودآگاه، آخرین چیزی بود که وسط اوضاع پریشون زندگیش لازم داشت!! چشم هاش رو سمت خیابون برگردوند. همون لحظه ماشین به راست کشیده شد و جلوی پای پیرمردی ترمز زد. کارن سمت دختر برگشت که داشت از شیشه ی پایین کشیده ی کارن به پیرمرد لبخند می زد. پرسید: م*س*تقیم میرید؟

- بله.

- بشینید!

دو دقیقه بعد پیرمرد پشت ماشین نشسته بود و با دختر درباره ی اوضاع اقتصادی حرف می زد. دختر بعد از چند جمله رو به کارن پرسید: اینطور نیست؟

اصلاً گوش نداده بود. گفت: چی؟

- اینکه فعلاً اجازه ی گرونی ندادند ولی دست تولیدکننده رو تو کیفیت و کمیت باز گذاشتند.

شونه بالا انداخت. پزشک بود، اقتصاددان که نبود. در واقع اصلاً براش فرقی نمی کرد. با اخم به بیرون زل زد. دختر ادامه داد: فقط روی نمودار و کاغذ تورم بالا نره...

کارن هنوز بابت سوار کردن مسافر از دستش کفری بود. چی رو می خواست ثابت کنه؟ که بود و نبود کارن تو این ماشین فرقی نداره؟ به سمتش نگاهی انداخت تا اخمش رو ببینه و بحث رو کش نده. دختر نفس عمیقی کشید و سکوت کرد. کمی بعد پیرمرد سر چهارراه پیاده شد و هر چی تعارف زد، این خانوم کرایه رو نگرفت. به مسیرشون توی سکوت ادامه دادند. دست فرمونش بدک نبود. بالاخره دختر گفت: به خاطر اون آقا معذب شدید؟

- نه.

- ببینید فقط...


romangram.com | @romangram_com