#_به_من_بگو_لیلی_پارت_83

- سلام

- سلام

به نظر می رسید که کسی حرف دیگه ای برای گفتن نداره. دختر ماشین رو راه انداخت.

گفته بود وقت ملاقاتش ساعت 3 بعد از ظهره و الان 2:30 بود. کارن کمی با صندلی ور رفت که راحت تر بشینه. عجب ماشین بی خودی بود! کوچیک بود اما ظرافت نداشت. به جز یه ضبط معمولی چیز قابل توجهی دیده نمی شد. آروم گفت: اسمش چیه؟

- کی؟

- جد بزرگوارتون!

- ...

- ماشین.

دختر ابرویی بالا انداخت و جواب نداد. چقدر پررو، تا اینجا کشونده بودش و حالا اخم و تخم می کرد. تازه کارن از خواب عصرش هم به خاطر این خانوم زده بود. چند ثانیه بعد صدای آهسته اش رو شنید: تیبا.

- فقط سوار تیبا نشده بودم که حالا شدم!

نگاهی به دور و بر انداخت. دختر هم به سمتش چشم چرخوند و معلوم بود که از طرز رفتارش خوشش نیومده ولی برای کارن اهمیتی نداشت.

- همه که پول ماشین وارداتی ندارند!

romangram.com | @romangram_com