#_به_من_بگو_لیلی_پارت_82


شونه بالا انداخت و لب هاش رو تکونی داد. نینا بدون سوال دستش رو برای فرم دراز کرد و گفت: بده بنویسم!

فرم ها رو پخش کرد و به هر کدوم خودکار داد. از همین حالا می دونست که نینا فقط برای بیرون رفتن از اینجا راضی شده. اما چند درصدی هم امکان داشت که با دیدن خوابگاه و کاری که تو محیط معمول جامعه بود، به موندن ترغیب بشه. تا اینجا وظیفه ی موسسه بود و مابقی به ارگان های دیگه مربوط می شد. ارگان ها و موسسه هایی که به صورت زنجیره ای به هم وابسته بودند. هرچند تیم امام عصر تا مدت ها وضعیت هر کدوم از مراجعین رو پیگیری و پشتیبانی می کرد. بعد از یک ربع نسیم مقنعه اش رو روی سرش برگردوند و با فرم های پر شده از اتاق بیرون رفت. با فکر اینکه فردا جمعه بود و یه دل سیر می خوابید، لبخند روی صورتش نشست. ماهان پایین پله ها قدم می زد، با دیدن نسیم پرسید: پر کردند؟

نسیم فرم ها رو تکون داد و گفت: بله.

ماهان انگشتش رو به طرف نسیم تکون داد و با چشم های ریز شده و ژست بانمک گفت: شما همه رو راحت گول می زنی!

نسیم خندید و جواب داد: من فقط مصلحتشون رو میگم.

- شوخی می کنم. بیایید اطلاعات رو چک کنیم. جناب اسدی هم اومده.

با هم به طرف اتاق کنار دفتر مدیر رفتند و ماهان آروم پرسید: من شنبه وقت آزاد دارم. اگر می ترسی مزاحمتی بشه برام...

- نه. جدی گفتم، تنها نمیرم.

ماهان مشکوک سری تکون داد و با هم وارد اتاق شدند.

10

سرایدار آپارتمان جلوی پاش بلند شد و سلام کرد. طبق معمول یه «دکتر» رو هم تنگ اسمش چسبوند. با تعجب نگاه می کرد چون کارن معمولاً بدون ماشین تا سر کوچه هم نمی رفت اما حالا داشت از وسط لابی رد می شد. امروز قرار بود یه زن بیاد دنبالش و بلندش کنه! از این فکر خنده اش گرفت. برای سرایدار سر تکون داد و بیرون رفت. چند دقیقه پیش تماس گرفته بود که کارن پایین بره. می دونست دختره رسیده ولی ماشینش رو نمی شناخت. به هر دو طرف کوچه ی پهن نگاه کرد، صدای بوقی شنید و به همون طرف چرخید. سمت یه ماشین کوچولوی سفید قدم زد و در حالیکه کنار صندلی راننده می نشست گفت: چقدر دخترونه!


romangram.com | @romangram_com