#_به_من_بگو_لیلی_پارت_81

با نگاهی به اخم های نینا ادامه داد: یا اینجا شلوغ کاری می کنید و می رید ندامتگاه!! اون وقت کاری از دست من هم بر نمیاد.

نینا ابروش رو بالا انداخت و حرفی نزد. نسیم رو به همه ادامه داد: مطمئن باشید اینکه اختیار بیشتر کارهاتون با خودتون باشه خیلی بهتره تا بقیه براتون تصمیم بگیرند.

نینا پوزخند زد. نسیم با لحن دوستانه تری اضافه کرد: بچه ها من حرف هام رو زدم. دیگران مثل من ازتون خواهش نمی کنند! توصیه من به شما اینه «بهتره بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کنید»

نینا سرش رو پایین انداخته بود ولی دو تای دیگه به نظر تو فکر می اومدند. نسیم از جاش بلند شد. پوشه ای که خانوم پرچمی بهش داده بود رو باز کرد و به طرفشون رفت.

- فرم ها رو بهتون میدم. اگر جای شما بودم تمام اطلاعاتی رو که خواسته، می نوشتم. اطلاعات واقعی، به خصوص مشخصات و توانایی ها که توی پیدا کردن کار مهمه.

یکی از دخترها فرم خودش رو گرفت و گفت: یعنی یه حقوق بخور و نمیر و یه سقف بالای سر؟

- تقریباً... در عوض از کار یکنواخت کارگاهی و یه عده هم گروهی خبری نیست.

- ولی ساعت ورود و خروج و کنترل و اینا داره؟

- نه با شدت. اگر جا بیفتید و دوباره تا پاتون بیرون رسید، فیلتون یاد هندستون نکنه! مشکلی پیش نمیاد. متوجه اید که؟

دو تا از دخترها سر تکون دادند. نسیم ادامه داد: هر چقدر بیشتر اعتماد جلب کنید، کنترل و فشارشون کمتر میشه. یه زندگی عادی...

یکی از دخترها تک سرفه ای کرد و با نگاه کوتاهی به کناریش رو به نسیم گفت: من شاید... شاید شماره ی مامانم رو بدم... بیاد دنبالم.

- این بهترین راهه. چرا همون دیشب ندادی؟

romangram.com | @romangram_com