#_به_من_بگو_لیلی_پارت_80


حالا هر سه با بغض نگاه می کردند. اتفاقاً این نگاه رو هم می شناخت. نگاه آدم هایی که حقیقت تلخی رو شنیدند. حقیقتی که خودشون از قبل، بهتر از همه می دونند. اما زدن این حرف ها چه فایده داشت؟ مگه چیزی رو عوض می کرد؟ نسیم خوب می دونست که نمی تونه یک تنه به جنگ دنیا بره... اما آیا همین تلاش ها و کارهای نیمه وقتش، جمع کردن سرباز نبود؟ صدای یکی از دخترها نسیم رو از فکرهاش دور کرد: تا کی ما رو نگه می دارید؟

نسیم با خونسردی جواب داد: نمی دونم... قبلا تعهدی ندادید، یعنی بار اولتون بوده و به جای برخورد قانونی اینجا فرستاده شدید... پس روندش اینه که سعی می کنیم براتون جایی پیدا کنیم که موقتاً تحت نظر زندگی کنید. این یه مقدار زمان می بره.

- اووووه! اگه نخوایم چی؟

- مثلاً همین دیشب بازداشت شدید ها! قرار نیست چیزی به خواستتون باشه.

نینا بلند داد زد: اون هایی که آدم می کشند و اختلاس های 13 رقمی می کنند که دارند راست راست می چرخند! حالا ما بازداشتیم؟!!

- در مورد کله گنده ها که کاری از دست ما بر نمیاد. اینجا یه موسسه ی مستقل و کوچیکه. چیزی مجانی نیست... اگر خودتون بخوایید، براتون کارهای معمولی پیدا می کنیم که دستتون تو جیب خودتون باشه. در غیر این صورت یه سری خونه های گروهی هست که تحت حمایت بهزیستیه و...

دختر دومی با ناله گفت: نه جان مادرت... من یکی که دیگه طاقت همچین جاهایی رو ندارم... بابا ولمون کنید بریم پی کارمون.

با غرغر ادامه داد: بعد میگن چرا در میرند دبی؟!

نینا: اصلاً به شما چه ربطی داره؟ مگه من در مورد زندگی خصوصی شماها می پرسم که هر کی به من می رسه ازم بازجویی می کنه؟ من دلم می خواد، خوشم میاد اینجوری زندگی کنم، اینجوری بیشتر بهم حال میده... به کسی چه؟!

دو نفر دیگه با اخطار بهش نگاه کردند ولی معلوم بود که دیگه این حرف ها ازش گذشته بود و براش اهمیتی نداشت چی پیش میاد.

نسیم سکوت رو شکست: به هر حال من گزینه ها رو گفتم. یا برمی گردید پیش سرپرستتون، یا تحت نظر موسسه می مونید، یا سازمان های دولتی...


romangram.com | @romangram_com