#_به_من_بگو_لیلی_پارت_77

ماهان لبخندی زد و سر تکون داد. بعد رو به خانوم پرچمی، شروع کرد به توضیح دادن دیدار با مادر نسیم. نسیم با گفتن «فعلاً» از اتاق بیرون رفت و سمت پله های باریک پیچید. ساختمون قدیمی دو طبقه بود و حیاط کوچیکی داشت ولی برای نیازهای این موسسه کافی بود. توی اولین اتاق طبقه ی دوم، دو تا دختر جوون روی صندلی ها نشسته بودند و سومی روی موکت دراز کشیده بود. نسیم کفش هاش رو در آورد و وارد اتاق شد. گوشه ای نشست و در حالیکه موبایلش رو چک می کرد، گفت: سلام خانوم ها!

کسی جواب نداد. موبایل رو سایلنت کرد و با نگاهی به هر سه که انگار اصلاً حوصله ی هیچ کسی رو نداشتند، شروع به صحبت کرد: من محسنی هستم. مشاور روانشناس اینجا...

یکی از دخترها که رد ریمل زیر پلکش حتی بعد از پاک کردن آرایش هم باقی مونده بود، وسط حرفش پرید: حالا روانی هم شدیم؟

- مگه فقط روانی ها با روانشناس ها حرف می زنند؟

- ول کن خانوم تو رو خدا!... از صبح عاصی کردید ما رو... هی مدل به مدل میان اینجا سخنرانی می کنند.

دومی اضافه کرد: اگه انقدر سخنرانی خوبه، شما چرا خودتون گوش نمی دید؟

سومی هم که خودش رو کلاً به خواب زده بود. نسیم مقنعه اش رو از سر بیرون کشید و با مرتب کردن موهای پف کرده اش گفت: خیلی به هم ریخته؟

دخترها با تعجب به هم نگاه کردند. نسیم ادامه داد: موهام رو میگم. هر چقدر هم که نرم کننده می زنم، فرقی نمی کنه.

هر دو سکوت کردند تا بالاخره یکیشون گفت: باید بری آرایشگر برات کراتینه کنه.

دومی جواب داد: نه... مو ها رو خراب می کنه! روغن نارگیل خوبه. اول گرمش می کنی، بعد میذ...

به خودش اومد و با ابروی بالا رفته ساکت شد. شونه بالا انداخت. نسیم سر تکون داد و مشغول جمع کردن موهاش شد. همزمان گفت: حق با شماست. اگر حرفی دارید بزنید! من گوش می کنم.

هر دو دوباره نگاهی به هم انداختند و بعد اولی گفت: بذارید بریم پی زندگیمون! به چه حقی ما رو اینجا نگه داشتید؟

romangram.com | @romangram_com