#_به_من_بگو_لیلی_پارت_75
نسیم اغلب فقط پنجشنبه ها به کارهای موسسه رسیدگی می کرد اما داوطلب های مرد، مثل ماهان، بیشتر وقت می گذاشتند و مسئولیت های بیشتری رو هم قبول می کردند.
نسیم: چطور مگه؟
پرچمی: در مورد بچه ها...
و با نگاهی به صورت مأیوس ماهان جمله اش رو ادامه نداد. با ماهان احوالپرسی کردند و ماهان به حرف اومد: من باز هم به دوست های قدیمی پدرم سفارش کردم ولی متاسفانه اون ها هم آشنا نداشتند.
پرچمی: خیلی ممنون که تلاشتون رو کردید.
نسیم: یعنی... با این حساب ملاقات شنبه ی من لغو میشه؟
نمی دونست چرا، ولی ناامیدیش بیشتر از چیزی بود که باید! شاید چون مجبور بود قرارش رو با دکتر شفیق کنسل کنه و همیشه از اینکه حرفش دو تا بشه بیزار بود. خانوم پرچمی گفت: اون مجتمع آموزشی خیلی تازه کاره، نمیشه آشناهای زیادی اونجا پیدا کرد. هر کسی رو هم قبول نمی کنند... می ترسم رفتنت فایده ای نداشته باشه.
ولی نسیم تعریف اون مجتمع رو زیاد شنیده بود. دلش نمی خواست سه تا بچه رو از پدر و مادر جدا کنه و به مراکز معمولی بهزیستی بسپره که خیلی هم بهتر از خونه ی پدرشون نیست! گفت: من یه تحقیق کوچیک کردم، فکر کنم بتونم کاری کنم. حداقل تلاشم رو می کنم.
پرچمی: تصمیم با خودته.
ماهان: می خوایید باهاتون بیام؟
نسیم: نه، تنها نمیرم.
ماهان با خانوم پرچمی نگاهی رد و بدل کرد و بعد گفت: مطمئنید؟
romangram.com | @romangram_com