#_به_من_بگو_لیلی_پارت_74


- این همه ی داراییش بود. دیروز خانوم نهاوندی برات آورد. نمی دونی چند دست چرخیده تا بهت برسه.

نسیم دوباره لبخند زد و تسبیح رو توی کیفش گذاشت. از اینکه پیرزن به یادش بوده، خوشحال بود. از اینکه تونسته بود براش کاری کنه... خانوم پرچمی دوباره با نگاه دقیقی به صورتش گفت: همین که انقدر تلاش می کنی بسه. زیاد فکر و روحت رو درگیرشون نکن!

- حواسم هست.

- نمی خوام اذیت بشی.

- می دونم. حواسم هست.

این کارها رو دوست داشت. باعث می شد حس کنه که مفیده. حتی تجربه ی کاریش رو بالا می برد. بعد از چند ثانیه سکوت پرسید: دخترهایی که گفتی بالا هستند؟

- آره... این پایین پر رفت و آمدتره، سر و ریختشون مناسب نیست.

شکلکی با صورتش در آورد و با لبخند اضافه کرد: می دونی که!

- اهوم. پس من میرم بالا.

- چند لحظه صبر کن!

و همزمان صدای سلام کردن ماهان از جلوی در شنیده شد. داخل اومد و خانوم پرچمی گفت: چه خوب، خودشون هم اومدند.


romangram.com | @romangram_com