#_به_من_بگو_لیلی_پارت_73

چند ضربه به در باز اتاق زد و به داخل سرک کشید. خانوم پرچمی کنار قفسه ی پوشه ها ایستاده بود و داشت چند تا رو بیرون می کشید. به طرف نسیم برگشت و با لبخند گفت: دیر کردی!

نسیم پف مقنعه اش رو مرتب کرد و گفت: خیلی؟

- نه...

از قفسه ها فاصله گرفت و پوشه ها رو روی میزش گذاشت. نسیم هم وارد اتاق شد. خانوم پرچمی ادامه داد: فقط می خوام بدونی که اینجا هیچ چیز اجباری نیست. هر وقت دیدی دیگه نمی کشی، تعارف نکن، فقط بگو!

- می دونم. من از وقت کاریم نمی زنم، پس می تونم که میام.

- خوبه.

پشت میز نشست. اینجا اتاق مدیر موسسه بود اما خانوم پرچمی حقوق نمی گرفت. خودش بازنشسته ی فرهنگی بود و نیاز مالی نداشت، از این اتاق هم برای همه جور کار استفاده می شد. کشوی میزش رو باز کرد و گفت: نسیم جان!

- بله؟

دستش رو از کشو بیرون آورد و همراهش تسبیح آبی رنگی توی هوا آویزون موند. نسیم تسبیح ربابه خانوم رو می شناخت. پرچمی لبخندی زد و گفت: خواسته این تسبیح رو به تو بدند.

نسیم لبخند غمگینی زد و تسبیح رو گرفت. توی مشتش فشار داد و آروم گفت: مراسمش خیلی سوت و کور بود.

- طفلک کسی رو نداشت.

- ...

romangram.com | @romangram_com