#_به_من_بگو_لیلی_پارت_67

علی لبخندی زد و با حرکت دست کنار پیشونیش، از پله ها پایین رفت. کارن سر تا سر تراس رو قدم زد و منظره ی اطراف رو از چشم گذروند. صدای خنده و موسیقی خیلی آروم از پایین به گوش می خورد.

بوی کباب ماهیچه و جوجه هم فضا رو پر کرده بود... یه مهمونی باربیکیوی خصوصی با غذای ساده. با مهمونی های پر زرق و برق خودش فرق داشت. به طرف صندلی های حصیری رفت که زیر قسمتی از شیروانی ساختمون چیده شده بود. توی سایه نشست و نفس عمیقی کشید. همین که از خونه و کار و تنهایی دل کنده بود، کافی بود، نمی خواست تمام مدت قدم بزنه و به خودش و بقیه خوب بودن حالش رو ثابت کنه.

روی صندلی لم داد و سرش رو به کوسنی که زیر گردن گذاشته بود، تکیه داد. یه چرت بعد از ظهر هم خستگی رو ازش می گرفت، هم وقتش رو می گذروند. اما زیاد طول نکشید که کسی از بالای سرش صداش زد. پلک هاش رو باز کرد و همون زن مو فر رو دید که از بالا بهش خیره شده بود. کوسن رو برداشت و درست نشست. زن لبخند بزرگی زد و با لحن دلنشینی گفت: ضد آفتابتون تموم شده، تو سایه نشستید... دکتر؟!

کارن نگاهی به اطراف انداخت، توی تراس اثری از کسی نبود و حدس می زد کی ممکنه زن رو بالا فرستاده باشه. ظاهراً همه ی آشناهاش فکر می کردند دیگه وقتشه که زندگی زاهدانه رو تموم کنه و به روال قبل برگرده ولی هیچکدوم نمی دونستند که حتی اگر می خواست هم دیگه نمی تونست... دیگه کشش هیچ کاری رو نداشت. دیگه حالش از زن ها به هم می خورد. به نظر می رسید که این خانوم قصد رفتن نداره. کارن جواب داد: یعنی انقدر پاستوریزه نشون میدم؟

- بالاخره پزشک که هستید!

پوزخند زد. زن ادامه داد: پوستتون هم که شاهد زنده است!

ابرو بالا انداخت. چه زود دخترخاله شده بود و درباره ی پوستش حرف می زد. بدون دعوت روی صندلی کناری نشست و پا رو پا انداخت که این حرکت کوتاهی دامن سفیدش رو بیشتر به رخ می کشید. مودب بودن و رو دادن به زن ها جزء خصوصیات اخلاقیش نبود. کنایه زد: راحت باشید... مزاحم نباشم؟!

زن با شک به چشم هاش نگاه کرد که فازش رو تشخیص بده. بعد گفت: خواهش!

یعنی انقدر تو باغ نبود؟ یا به نفعش بود خودش رو به نفهمی بزنه؟ اضافه کرد: اوووم... مردهای جدا از جمع روم تاثیر میذارند... یه جورایی وجه مشترکه...

و چشمک بامزه ای زد. کارن آروم سر تکون داد و گفت: نکنه علی بهت گفته من جراح پلاستیکم؟

زن با گیجی نگاهش می کرد. خیلی ها رو می شناخت که به خاطر عمل های زیبایی مجانی به چه خفت هایی که نیفتاده بودند. دستش رو بلند کرد و تکه ای از موی فر زن رو بین انگشت هاش گرفت. از همون اولین باری که چشمش به این موها افتاده بود فقط چهره ی یه نفر توی ذهنش تکرار می شد. البته موهای اون دختر طبیعی بود و حتی رنگ نداشت. به فرم گرد و کوچیک بینیش هم می اومد. اما موهای این زن با این نگاه مشکوک، انگار مال خودش نبود. دستش رو عقب برد و واضح تر از قبل منظورش رو گفت: میشه برگردید پیش بقیه؟ یه تلفن خصوصی دارم!

زن چند ثانیه ای خیره نگاه کرد، بعد هر دو دستش رو به دسته های صندلی فشار داد و محکم از جا بلند شد. گردنش رو با اخم چرخوند و یک راست به طرف پله های تراس حرکت کرد. کارن موبایلش رو از جیب شلوارک بیرون آورد. کانتکت ها رو باز کرد و روی شماره ای که با اسم «مشاور» ذخیره کرده بود ثابت موند. دو روز پیش این شماره رو با اصرار از منشی دفترش گرفته بود. حتی یه بار بعد از شنیدن صدای نازکش قطع کرده بود، چون اصلاً نتونسته بود حرفی بزنه. اما این بار باید خودش رو راضی می کرد که تماس بگیره. می دونست توی جلسه ی آخر خیلی تند رفته و حرف هایی رو زده بود که اگر خودش در مورد نژاد ترکش از کسی می شنید، تا پای شکایت رسمی پیش می رفت. مشکلاتی رو پشت سر گذاشته بود که هر کسی نمی تونست زیر بارش دووم بیاره، ناراحتیش هم از یه جای دیگه بود اما این دلیل نمی شد به دختری که تنها جرمش مشاوره دادنه، هر حرفی بزنه! یه عذرخواهی بدهکار بود. نه به خاطر اون دختر، بلکه به خاطر شخصیت خودش!

romangram.com | @romangram_com