#_به_من_بگو_لیلی_پارت_66
- می دونم.
- اتفاقاً برای شاد نشدن بدخواه هات هم که شده، باید عادی به نظر برسی.
- این هم می دونم.
- می دونستم بعد از جریان دادگاه، دیر یا زود یه مرخصی اجباری می خوری. فقط می خوان دور و بری ها رو مطمئن کنند که یه حرکتی کردند. تا کسی نره برات صفحه بذاره که فلانی پشتش به جایی گرمه و... از این حرف ها.
- پس بهتر بود بهانه ی درست و حسابی جور کنند. این بهانه اشون رسماً جک بود!
هر دو کوتاه خندیدند. حتی علی هم هنوز از جریان بیمارستان در حال تاسیس خبر نداشت. فعلا بهتر بود که جریان مسکوت بمونه تا نتیجه ی قطعی به دست کارن برسه. همینجوری، بدون حکم ریاست هم کلی دشمن داشت، نمی خواست کسی چوب لای چرخش بذاره. در واقع یاد گرفته بود توی این شغل، هر دوست یه دشمن بالقوه ست که هنوز رگ حسادتش بالا نزده. میز ریاست بیمارستان تنها چیزی بود که براش باقی مونده بود و نمی خواست به هیچ قیمتی از دستش بده.
- زیاد فکرش رو نکن! خیلی زود میگذره.
با صدای علی به خودش اومد و فکر هاش رو پس زد. برای تایید حرف علی سر تکون داد. بعد لبخندی روی صورتش نشوند و دوباره به پایین نگاه کرد. بعد از چند ثانیه چشم هاش روی نقطه ای کنار درخت ها ثابت موند.علی هم به همون طرف نگاه کرد و آروم پرسید: چشمت رو گرفته؟
- مو فره کیه؟
- نمی شناسم... با مریم توکلی اومده.
- برو به مهمون هات برس! من همین جا راحتم.
romangram.com | @romangram_com