#_به_من_بگو_لیلی_پارت_65
به تراس بالا رسیده بودند. کارن گفت: شاید.
- این یه سال اگه کسی جایی خبرت نکرده، به خاطر خودت بوده. می دونی که؟
- بله. می دونم.
خوبی چند شغله بودن کارن این بود که انقدر دوست و آشنا داشت که فرصت نمی کرد با هیچ کدوم صمیمی بشه. پس احتیاجی هم نبود چیزی رو برای کسی توضیح بده. به حفاظ تراس تکیه داد و کف دست هاش رو روی لبه ی سفید سنگیش گذاشت. روی منظره ی پایین چشم چرخوند. درخت های بلند که ارتفاعشون از تراس بلندتر بود، آب زلال استخر بیضی شکل، گل های درشت وسط چمن. سکوت رو شکست: ویوی تراست توی همه ی فصل ها عالیه.
- به پای آبشار و جنگل که نمی رسه!
کارن از اشاره علی به ویلای شمالش لبخند زد. بعد با یادآوری گذشته و دعوت همکارهاش به اونجا لبخندش محو شد. بیشتر این آدم ها اومده بودند. مهمونی خانوادگی نبود. علی هم به جای زنش با دوست دخترش اومده بود. مهمونی های خانوادگی هم خسته کننده بود، هم کلی دردسر داشت. تا دو ماه بعدش باید حرف و حدیث ها و قهر و ناز ها رو جمع می کردند... «فلانی با زن من شوخی کرد»... «فلانی نتونسته بچه اش رو تربیت کنه»... «هیکل زن فلانی به درد بستن دروازه ی گل کوچیک می خوره»... تنها مشکل پارتی های مجردی مخفی نگه داشتن بود که دیگه برای خودش و این جماعت عادی شده بود. به نفع همه بود که فردای همون شب، کل ماجرا و آدم هاش رو فراموش کنند. از دوربین و گوشی هم خبری نبود... به همین سادگی. فکر کرد «ساده»؟ واقعا ساده بود؟ ولی چه چیز دیگه ای رو می تونستند جایگزین این مهمونی ها کنند تا هر چند وقت یه بار، فرسودگی از شغل های سخت و وقت گیرشون رو کمتر کنه؟ به آدم های اطرافش نگاه کرد... یه سری مرد و زن که تا خرخره توی حرفه اشون فرو رفته بودند و تمام هفته از خودشون کار می کشیدند. علی دوباره پرسید: مشغول تالیفی؟
نگاهش رو از ابرهای سفید گرفت و جواب داد: عسگرلو بهت گفته؟
- آره، گفت با هم مشغول یه سری تالیف و ترجمه اید.
- چه کار دیگه ای ازم بر میاد؟ بیکاری اعصابم رو به هم میریزه.
علی دستش رو دور شونه ی کارن انداخت و با لحن دلگرم کننده ای گفت: نگران نباش! در همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه. مگه پروانه ات رو لغو کردند که اینطوری حرف می زنی؟!
- ...
- هیچ خبری نیست، فقط یه برک چند هفته ایه!
romangram.com | @romangram_com