#_به_من_بگو_لیلی_پارت_64
و دفترچه رو تکون داد. دکتر محکم از دستش کشید. نسیم دوباره روی صندلیش برگشت و چرخ هاش رو یه نیم دایره چرخوند تا چشمش به صورت مرد نیفته. چند تکه کاغذ از کشو بیرون آورد و حواسش رو به نوشته ها داد.
دکتر: مسخره تر از این...
نسیم: 5 دقیقه تموم شد!
مرد یک دقیقه ساکت و بی حرکت موند. نسیم قصد نداشت نگاهش کنه، اون حرف ها زیادی ناراحتش کرده بود. از گوشه ی چشم دید که بلند شد و کتش رو برداشت. لب باز کرد که طبق معمول، مثل آخر همه ی جلسات مشاوره اش بگه «هفته ی دیگه می بینمت» ولی به موقع جلوی خودش رو گرفت و چیزی نگفت. دکتر کنار در مکث کرد. نسیم حتی سر برنگردوند. بلاخره بیرون رفت. بدون خدافظی...
8
وسط مهر بود و هوا کمی خنک شده بود. کارن سرش رو به سمت آسمون آفتابی و صاف بلند کرد. نور خورشید روی پوست صورت و بدنش، حس خوبی بهش می داد. بی توجه به آدم های اطراف که همه مثل خودش با تیشرت و شلوارک راحتی، کنار استخر ایستاده بودند، مشغول قدم زدن بود. کف سازی فیروزه ای استخر تزیینی و آب زلالش بین چمن یک دست و گل های سرخ اطراف منظره ی فوق العاده ای ایجاد کرده بود. کارن سعی کرد فکرش رو استخر ِ جلوی چشم هاش دور کنه. بعد از مدت ها تنهایی، بودن در کنار دوست ها و دیدن چهره های آشنا بهش آرامش می داد. اگر یک سال پیش بود، صدای خنده های خودش و آدم هایی که همیشه دور و برش جمع می کرد، این محوطه رو پر کرده بود اما حالا دیگه خیلی وقت بود که حوصله ی شلوغی رو نداشت. دستی روی شونه اش نشست و صدایی از کنار گوشش گفت: تنهایی!
به طرف صورت لبخند به لب علی برگشت که مثل بقیه ی دوست هاش سعی داشت وانمود کنه که همه چیز رو به راهه... که بیشتر از یک سال پیش، هیچ اتفاقی نیفتاده... که کارن همون آدم سابقه و... برای دلخوشی علی لبخندی زد و گفت: چه هوای خوبی.
- آره این موقع سال هوای لواسون می چسبه.
با هم به طرف پله های سنگی راه افتادند. پله هایی که از بالای استخر رد می شد و در نهایت به تراس طبقه ی دوم می رسید. کارن با نگاهی به همکارها و آشناها پرسید: به خاطر من کمتر دعوت کردی؟
- نه! چرا باید اینکار رو کنم؟
چشم هاش رو ریز کرد. علی تسلیم شد: آره، عسگرلو رو هفته ی پیش دیدم. می گفت حال شلوغی رو نداری.
romangram.com | @romangram_com