#_به_من_بگو_لیلی_پارت_62


- اونجا کسی به خاطر اسم و رسم کار نمی کنه!

- تو اصلاً امام عصر رو قبول داری که تو موسسه اش کار می کنی؟

صداش خود به خود بالا رفته بود. نسیم تذکر داد: لطفاً آروم تر!... من اهوازی هستم ولی جزء شیعه هام.

نسیم متوجه این همه حساسیت روی نامگذاری نمی شد. حس می کرد مرد فقط می خواد به هر چیزی که سر راهش قرار می گیره، گیر بده. پوزخند زد و گفت: پس اهوازی هستی!

نگاهش روی صورت و موهای نسیم حرکت کرد و نسیم داشت با میلش به اینکه موهاش رو زیر شال فرو ببره مبارزه می کرد. نمی خواست نقطه ضعفی به این مرد نشون بده که متوجه بشه نگاهش چه تاثیری روی دستپاچگی نسیم داره.

- باید از ظاهرت حدس می زدم... می خوره از عرب ها باشی!

مادرش بختیاری بود ولی پدرش ریشه ی عربی داشت. نسیم از بچگی حساسیت این موضوع رو همه جا حس می کرد. حتی توی شهر خودش. بدون اینکه بفهمه چرا؟ گاهی حتی تسلیم موقعیت هم شده بود... ولی حالا با بالا رفتن سنش، اینجور اشاره های نخ نما دیگه اهمیتش رو از دست داده بود. یکی از دلایلی که به زندگی توی تهران علاقه داشت همین بود که کسی گیر قوم و نژاد دیگران نبود و این توی روابط مسئله ساز نمی شد. اما این آدم با این لبخند مسخره، سعی داشت یه نقطه ضعف پیدا کنه و دست رو جای حساسی گذاشته بود. نسیم آروم جواب داد: شما هم حتماً آریایی اصیلی!

- چیه بالاخره بهت برخورد؟

- نه، ظاهراً به شما برخورده!

دوباره همون حالت عصبی به مرد دست داده بود که هفته ی پیش نمی تونست باهاش در رو باز کنه. با خط و نشون سر تکون داد و تلخ تر از قبل گفت: از عرب های خوزستانی، بین ما چه غلطی می کنی؟

«بین ما»... دیگه واقعاً داشت به نسیم بر می خورد. جلوی توهین مراعات کردن هم حدی داشت. جوابش رو نداد ولی از جاش بلند شد و پشت میزش برگشت. همزمان گفت: بفرمایید! وقت جلسه تون تموم شده.


romangram.com | @romangram_com