#_به_من_بگو_لیلی_پارت_60


- ...

- همه ی عمرم به این فکر می کردم که چرا هر چی حشره ها رو از خودت دور می کنی، بیشتر طرفت میان.

واقعاً چی توی مغز همچین آدم هایی می گذشت که برای نسیم قابل درک نبود. می شد از توش یه مقاله ی پر سر و صدا در آورد یا یه پروپوزال موفق. آهسته پرسید: حشره؟!!

- ...

- چی باعث شده شما هموطن هاتون رو با حشره مقایسه کنید؟

- اگر جای من بودی می فهمیدی.

- ...

- وقتی هر کس طرفت می اومد یا عکس می خواست، یا امضا می خواست، یا نمره می خواست، یا توصیه نامه می خواست، یا ترفندهای تجربیت رو می خواست، یا بدون نوبت ویزیت می خواست، یا نسخه ی داروهای خاص رو می خواست، یا پول می خواست، یا موقعیت می خواست، یا توجه می خواست، یا... بالاخره یه چیزی می خواست.

نفس عمیقی کشید و توی سکوت بهش زل زد. اصلاً دوست نداشت که شبیه مشاورهای حق به جانب به نظر برسه که طرف هر کسی رو می گیرند به جز مراجع. به نظر می رسید که دکتر همچین احساسی داره. زنگ تلفن پخش شد و نسیم از خداخواسته برای عوض شدن فضا به طرفش رفت. باید یه برک مینداخت و تلفن بهترین موقعیت بود. خانوم ایمانی پشت خط گفت: از موسسه تماس گرفتند، وصل کنم؟

- موسسه؟ در مورد چی؟

- فکر می کنم شنبه باید جایی باشید.


romangram.com | @romangram_com