#_به_من_بگو_لیلی_پارت_59

- خب بشناسند. اینکه چیز خوبیه!

پوزخند زد و گفت: خوب؟!

- اگر نمی شناختند که کار و...

جلوی اومدن واژه ی «کاسبی» رو گرفت و ادامه داد: بار ِ شما انقدر نمی گرفت.

دکتر پاهاش رو از روی میز بلند کرد و با موقعیت فیزیکی رسمی تری گفت: این منم که دارم به مردم لطف می کنم، نه مردم به من! منم که دارم از سال ها زحمتی که کشیدم و تحصیلات و تجربه ام براشون مایه میذارم. منم که...

نسیم وسط حرفش پرید و با لبخند گفت: رایگان؟!

- آخرین بارت باشه که وسط حرف من می پری!

نسیم توی سکوت به صورت مرد نگاه کرد که حالا هیچ نشونه ای از تفریح و شوخی نداشت. دوباره به مود بی اعصابیش برگشته بود ولی نسیم نمی خواست حالا که به حرف اومده، متوقفش کنه. دکتر ادامه داد: جراحی هایی که من کردم دست کمی از معجزه نداشت.

- حالا خدا هم شدید؟!

به چشم های هم زل زدند. مرد دندون هاش رو روی هم فشار داد و رد جا به جایی آرواره هاش روی صورتش نشست. بعد بدون هیچ حسی توی صداش جواب داد: نه! اگر خدا بودم الان اینجا ننشسته بودم!

- برگردیم سر مردمی که دارید بهشون لطف می کنید!!

پوزخند زد و گفت: مردم!...

romangram.com | @romangram_com