#_به_من_بگو_لیلی_پارت_55
خوراکی ها رو به طرف مرد گرفت که با خوشحالی قبول کرد. به زور پول تعمیر ماشین رو هم داد و خواست داخل برگرده که احمدزاده پرسید: این آقایی که نیم ساعت پیش بالا اومدند، از اقوام بودند؟
- نه، یکی از آشناها بودند. مادرم دعوتشون کردند.
- مادرتون از اهواز تشریف آوردن؟
- بله.
- چشمتون روشن!
- ممنون. سلامت باشید.
مرد سری تکون داد و کمی این پا و اون پا کرد. بعد خداحافظی کوتاهی کرد و از پله ها بالا رفت. نسیم شونه ای بالا انداخت و به خونه برگشت. بعد از یک ماه مادرش اومده بود... کلی حرف برای گفتن داشتند.
7
نیم ساعت از وقت جلسه با حرف های کم اهمیت و بی سر و ته گذشته بود. این آقای دکتر یکی از سرسخت ترین مراجع هاش بود. جلسه هاش هم که آخر وقت تشکیل می شد و نسیم زیاد انرژی چونه زدن نداشت. دستش رو از زیر چونه برداشت و به مرد گفت: تا کی می خوایید اینطوری ادامه بدید؟
دکتر لبخندی زد و جواب داد: تا وقتی شما خسته بشید!
- من همین الانش هم خسته ام!
- جدی؟ ماساژ نمی خوای؟
romangram.com | @romangram_com